معنی مستعمل
6 بازدید
[ مُ تَ مَ ] (ع ص) نعت مفعولی از استعمال. به کارداشته. (منتهی الارب). به کاررفته. (اقرب الموارد). کار داشته. به کاربرده شده : تو در این مستعملی نی عاملی ز آنکه محمول منی نی حاملی. مولوی (مثنوی). و رجوع به استعمال شود. || سخن مستعمل؛ ضد مهمل. (منتهی الارب). لفظ که معنی دارد و متداول است. لفظ که معنی دارد چون دست و زید که لفظ مستعمل است مقابل لفظ مهمل چون نست و دَیز. (یادداشت مرحوم دهخدا). || ماء مستعمل؛ آبی که برای طهارت به کار رفته است. غسالهٔ متطهر. (مفاتیح العلوم). || مجازاً، کهنه. نیم دار چون جامهٔ دست دوم. نیمداشت. - مستعمل خر؛ اسقاطخر. که اجناس کهنه و فرسوده و نیمدار خرد. - مستعمل فروش؛ اسقاطفروش. کهنه فروش.[ مُ تَ مِ ] (ع ص) نعت فاعلی از استعمال. به کاردارنده. استعمال کننده. عمل کننده. (اقرب الموارد). رجوع به استعمال شود.
کلمات همقافیه با «مستعمل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مل» برای سرودن شعر