معنی مستخلص
5 بازدید
[ مُ تَ لِ ] (ع ص) رهائی جوینده. (آنندراج). || آنکه مخصوص خود می گرداند. || آنکه رهائی میدهد. رهاکننده و نجات دهنده و خلاص کننده. || جمع کنندهٔ باج و خراج. (ناظم الاطباء). رجوع به استخلاص شود.[ مُ تَ لَ ] (ع ص) مخصوص خود کرده. (ناظم الاطباء). رجوع به استخلاص شود. || رها شده. خلاص شده. آزادشده. نجات یافته. خلاصی یافته. (ناظم الاطباء). رهائی یافته. رها. یله. آزاد. رهیده. رسته. رستگار. خلاص : یکان یکان شمر ابجد حروف تا حطی چنانکه از کلمن عشر عشر تا سعفص پس آنگه از قرشت تا ضظغ شمر صدصد دل از حروف جمل شد تمام مستخلص. (امثال و حکم دهخدا). || رها از دست کسی و مفتوح برای دیگری. فتح شده. تصرف گردیده. اشغال : حاصل الامر آنکه به اندک روزگاری بغداد و دیاربکر و دیار ربیعه و شام بأسرها مستخلص و در حوزهٔ تصرف نواب هولاکوخان آمد. (رشیدی). - مستخلص شدن؛ رها شدن. - || مفتوح شدن : حیره و سواد بهری به حرب و بهری به صلح و جزیه خالد را مستخلص شد. (مجمل التواریخ و القصص). در مقدار یک ساعت از روز آن نواحی مستخلص شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹). - مستخلص کردن؛ آزاد ساختن. - || مفتوح ساختن. گشادن. رهائی دادن از دست کسی : او را به جانب عمان به قلعهٔ کیوستان فرستاد و ملک مستخلص کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۱۲). نامه ای بنوشت و از او مدد خواست تا ری از بهر او مستخلص کند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۸۵). نواحی لمغان که معمورترین آن نواحی بود مستخلص کرد و مستصفی شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۰). به مظاهرت و معاونت او قیام نمود و ولایت او مستخلص کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۶۸). - || آزاد و رها ساختن. رفع منع و محظور از آن کردن. - || وصول کردن : خواستم تا بطریقی کفاف یاران مستخلص کنم آهنگ خدمتش کردم. (گلستان). ملک بفرمود تا مضمون خطاب را به زجر و توبیخ از وی مستخلص کردند. (گلستان). - مستخلص گردانیدن؛ آزاد کردن. - || مفتوح ساختن. گشادن. فتح کردن : هشتاد پادشاه گردنکش هلاک کرده بود و جهان سربسر مستخلص گردانید. (فارسنامه ابن البلخی ص ۶۰). اتابک چاولی... آن جمله اعمال را مستخلص گردانید بقهر. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۱). بر صوب جرجان رحلت کرد تا اول جرجان که دارالملک قابوس بود مستخلص گرداند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۶۸). - مستخلص گردیدن؛ مستخلص گشتن. رها شدن : زمان رفته باز آید ولیکن صبر می باید که مستخلص نمیگردد بهاری بی زمستانی. سعدی. - مستخلص گشتن؛ رها شدن. - || گشوده شدن. مفتوح شدن : کفار هزیمت شدند و ریشهر مسلمانان را مستخلص گشت. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۴). بعد از آن ناحیت رویان و شالوس و حدود استنداریه بکلی مستخلص گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۳).
کلمات همقافیه با «مستخلص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لص» برای سرودن شعر