معنی مستحق

معنی مستحق

7 بازدید
[ مُ تَ حِ ق ق ] (ع ص) نعت فاعلی از استحقاق. رجوع به استحقاق شود. سزاوارشونده. (آنندراج). مستوجب. (اقرب الموارد). سزاوار. لایق. شایسته. درخور. ارزانی : بود پادشا مستحق تر کسی که دارد نگه چیز و دارد بسی.ابوشکور. ای دل تو نیز مستحق صد عقوبتی گر غم خوری سزد که به غم هم تو حقوری.فرخی. که مستحق تر از او ملک را و شاهی را ز جملهٔ همه شاهان تازی و دهقان.فرخی. من بنده را زبان شکر این نعمت نیست و خویشتن را مستحق چنین نشناسم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۹). قدر این نعمت بشناس و شخص ما را پیش چشم دار و خدمتی پسندیده نمای تا مستحق زیادت نواخت گردی. (تاریخ بیهقی ص ۲۷۲). کسانی که دست بزرگ وی نهاده بودند... نخواستند که کار ملک بدست مستحق افتد که ایشان را بر حدود وجوب بدارد. (تاریخ بیهقی). اگر جبهٔ خاره را مستحقم ز تو بس کنم پشتک و زندنیچی .سوزنی. ملک موروث و مکتسب به وارث اهل و مستحق رسانید. (سندبادنامه ص ۸). مستحق است که از شربت ضربت تیغ اسلام کاس درخورد او دهند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۴). نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو که مستحق کرامت گناهکارانند.حافظ. عطاش مستحق و غیرمستحق نشناخت بنزد ابر چه ویران چه منزل آباد. ابوطالب کلیم (آنندراج). || فقیر که ازدر اعانت است. (یادداشت مرحوم دهخدا). بی بضاعت و بی چیز و کسی که سزاوار اعانت و دستگیری باشد. (ناظم الاطباء): به مستحقان ندهی و هرچه داری باز دهی به معجر و دستار سبزک و سیماک. عنصری. مثال داد تا هزار هزار درم از خزانه اطلاق گردد درویشان و مستحقان غزنی و نواحی آن را. (تاریخ بیهقی ص ۲۷۳). مثال داد تا هزار هزار درم به مستحقان و درویشان دهند شکر این را. (تاریخ بیهقی ص ۵۱۷). گفت من هیچ مستحق نشناسم در بست که زر بدیشان توان داد. (تاریخ بیهقی ص ۵۲۲). هر مال و کراع و ملک که آن را خداوندی پدید نبودی بر درویشان و مستحقان و مصالح ثغور قسمت و بخش کرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۱). نذر کن که صدقه و صلت به درویشان و مستحقان دهی. (سندبادنامه ص ۱۰۹). من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند.حافظ. بدو گفتند کای مسکین مظلوم نبوده مستحقی چون تو محروم.جامی. - امثال: مستحق داند زر چیست. مستحق محروم است. - مستحقین زکات؛ کسانی که می توانند از مال زکات استفاده برند و ارتزاق کنند، هشت صنف هستند: مساکین، عاملین، فقرا، مؤلفة قلوبهم، رقاب (بردهٔ آزادکرده)، طلبکاران شخص ناعلاج و درمانده، ابن سبیل، در راه خدا که عمارت مساجد... باشد. (فرهنگ اصطلاحات فقهی از شرح لمعه).

کلمات هم‌قافیه با «مستحق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «حق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید