معنی مستحالة
5 بازدید
[ مُ تَ لَ ] (ع ص) مؤنث مستحال. رجوع به مستحال و استحاله شود. || مرد که طرف ساق وی کج باشد: رجل مستحالة. || کمان کژ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || زمین ناهموار افتاده از یک سال یا سالها. (منتهی الارب). زمینی که یک سال یا بیشتر ترک شود و زراعت نشود. (اقرب الموارد). مستحیلة. و رجوع به مستحیلة شود.
کلمات همقافیه با «مستحالة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لة» برای سرودن شعر