معنی مسامیر
5 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) جِ مِسمار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). میخها. وتدها. رجوع به مسمار شود: مشایخ هر دو دولت در تشبیک اسباب عصمت و توشیح دواعی قربت و تسمیر قواعد الفت به مسامیر مصاهرت و مواصلت به وساطت و سفارت بایستادند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۲۰). پیش مسند سلطان طارمی زده و الواح و عضادات آن به مسامیر و شفشهای زر استوار کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۴). هزار قصر از سنگ بنیاد نهاده و آن را بتخانه ها ساخته و به مسامیر محکم کرده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۲). سیل از اطراف عیون بر طبقات زجاجی افتاده و مسام جلد زمین به مسامیر جلیدی درهم دوخته. (مرزبان نامه چ تقوی ص ۸۸). || در اصطلاح طب، دانه های بزرگی که نوک آنها ضخیم و بیخشان سخت محکم باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون). ثآلیل منکوسه. ثآلیل کبار الوجه عظیمةالرؤوس مستدقة الاصول. زگیلهای بزرگ سر و باریک بیخ. میخچه که بر پای برآید. (یادداشت مرحوم دهخدا). نوعی صلابت است در مفاصل. و آن گرهی است دایره مانند و سفیدرنگ به شکل سر میخ که بیشتر در پا و انگشتان پا ایجاد گردد. (از قانون ابوعلی چ طهران کتاب چهارم ص ۷۰ س ۲۴). و رجوع به مسمار و میخچه شود.
کلمات همقافیه با «مسامیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر