معنی مسافرة
5 بازدید
[ مُ فَ رَ ] (ع مص) سفار. رفتن به سوی شهری. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). سفر کردن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). مسافرت. و رجوع به مسافرت شود. || بمردن. (منتهی الارب). موت. || دور شدن و جدا شدن بادها. || آشکار شدن شخص. || جدا شدن تب از شخص. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مسافرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر