معنی مساحی
5 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) مساحٍ. جِ مِسحاة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به مِسحاة شود.[ مَ سْ سا ] (حامص) علم مسّاح. اندازه گیری. پیمایش زمین : فلک چون آتش دهقان سنان کین کشد بر من که بر ملک مسیحم هست مسّاحی و دهقانی. خاقانی. - عیار مساحی؛ از اقسام عیار است. رجوع به عیار در ردیف خود شود. - عیار مقابل مساحی؛ از اقسام عیار است. رجوع به عیار در ردیف خود شود.
کلمات همقافیه با «مساحی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حی» برای سرودن شعر