معنی مساحلة
5 بازدید
[ مُ حَ لَ ] (ع مص) مساحله. به کرانهٔ دریا شدن. (منتهی الارب). بر کنارهٔ دریا رفتن. (المصادر زوزنی) (از تاج المصادر بیهقی). فرزندان خود را به ساحل آوردن قوم: ساحل القوم بأولادهم؛ آنها را به ساحل آوردند. || منازعه کردن و ناسزا گفتن یکدیگر را. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مساحلة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لة» برای سرودن شعر