معنی مزه

معنی مزه

6 بازدید
[ مَ زْهْ ] (ع مص) لاغ کردن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). مَزح. (اقرب الموارد). مزاح نمودن. (از ناظم الاطباء).
[ مَ زَ / زِ / مَ زْ زَ / زِ ] (اِ) طَعم. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (صحاح الفرس). احساس و ادراکی که پس از تأثیر یک شی ء بر روی حس ذائقه حاصل میشود. طعم، و آن چیزی است که دریابند با قوهٔ چشائی. طَعب. انواع مزه ها عبارتند از: شیرین، تلخ، شور، ترش، دِبش، لب ترش، گس، تند، زبان گز، مَلَس، لب شور، شورمزه، ترش و شیرین، میخوش، مُزّ: رنگ و مزه بوی و شکل هست در این خاک تا ز درون گونه گون بریزد بیرون. ناصرخسرو. چندین هزار بوی و مزه و صورت بر دهریان بس است گوا ما را.ناصرخسرو. چون یافتش مزه ترش و ناخوش و ان مغز تلخ باز بدوی اندر. ناصرخسرو (دیوان چ عبدالرسولی ص ۵۰۴). وز برای آنکه ماهی بی نمک ندهد مزه ابر و باد اینک نمکها پیش خوان افشانده اند. خاقانی. - بامزه. رجوع به بامزه شود. - بدمزگی. رجوع به بدمزگی شود. - بدمزه. رجوع به بدمزه شود. - بی مزگی. رجوع به بی مزگی شود. - بی مزه. رجوع به بی مزه شود. - ترش مزه؛ که مزهٔ ترش دارد. دارای طعم ترش. - تلخ مزه؛ دارای طعم تلخ. که مزهٔ تلخ دارد: نخستین قدح به دشخواری خوردم که تلخ مزه بود. (نوروزنامه). و رجوع به تلخ شود. - تندمزه؛ دارای طعم تند و تیز. - خوش مزگی؛ خوش طعمی. رجوع به خوش مزگی شود. - خوش مزه؛ خوش طعم و خوش چاشنی و گوارا و خوش آیند در ذائقه و لذیذ. (ناظم الاطباء). دارای طعم خوش. و رجوع به خوش مزه شود. - راست مزه. رجوع به راست مزه شود. - شورمزه؛ دارای طعم شور. - شیرین مزه؛ دارای طعم شیرین. - مزهٔ پسین؛ آخرین مزهٔ طعام. خُلفة. (منتهی الارب). و رجوع به خلفة شود. - مزهٔ دهن کسی را دانستن (فهمیدن) و یا مزهٔ دهان کسی را چشیدن؛ فهمیدن نظر و عقیدهٔ او دربارهٔ چیزی. نیت او را دریافتن. - مزهٔ کاه دادن؛ کنایه از بی مزه بودن. - امثال: آشپز که دو تا شد آش یا شور است یا بی مزه. || ذوق. (ناظم الاطباء). حس ذائقه. ذائقه. مذاق. چشش. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): دیدن ز ره چشم و شنیدن ز ره گوش بوی از ره بینی چو مزه کام و زبان را. ناصرخسرو. || طعم خوش. لذات. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): گاو در بغداد آید ناگهان بگذرد از این سران تا آن سران زانهمه عیش و خوشیها و مزه او نبیند غیر قشر خربزه.مولوی. - مزه دادن؛ خوش طعم بودن. خوش مزه بودن. طعم خوش داشتن: - امثال: خیزی هرکس به دهان خودش مزه می دهد. || نقل [ نُ / نَ ] که با شراب خورند جهت تغییر ذائقه. مزهٔ شراب. زاکوسگا. نقل شراب. سپندانی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): سبزیها و دیگر چیزها که مزه را شایست همه را بر باید کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۷). - امثال: مزهٔ لوطی خاک است. - مزه ساختن؛ مزه کردن، تنقل. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || لذّة. (منتهی الارب) (دهار). لذت. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (صحاح الفرس): چو فرزند باشد بیابد مزه ز بهر مزه دور گردد بزه.فردوسی. نه از خواب و از خورد بودش مزه نه بگسست از چشم او نایزه.عنصری. بی سود بود هر چه خورد مردم در خواب بیدار شناسد مزه از منفعت و ضر. ناصرخسرو. شما تشنهٔ آب شهوات و مزه ها می باشید. (معارف بهاءولد). ایشان در خوشیهای فسردهٔ خود مستغرق اند و از خوشیها و مزه های من بی خبرند. (معارف بهاءولد). نیست در کار ز تکرار بزه لیک آن می برد از کارمزه.جامی. نکوهیده ده کار برده گروه نکوهیده تر نزد دانش پژوه... دگر دانشومند کو از بزه نترسد چو چیزی بود بامزه.؟ - مزه یافتن؛ التذاد. لذت بردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || سود. فاید. منفعت : مردمان را منفعت بسیار است در [ شراب ] ولیکن بزه او از نفع بیشتر است. خردمند باید که چنان خورد که مزهٔ او بیشتر از بزه بود تا بر او وبال نگردد. (نوروزنامه). || تمتع. بهره. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): همی یاد کرد از گناه و بزه ندانست از آن زندگانی مزه.فردوسی. ورا از تن خویش باشد بزه. بزه کی گزیند کسی بی مزه.فردوسی. بوالحسن و بوالعلا نیز آمدند و هم از این طرز جواب بکتغدی بیاوردند و هر دو فرزند پسر و دختر را به امیر سپرده و گفته که او را مزه نمانده است از زندگانی که چشم و دست و پای ندارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۶۲). اکنون خود را گویم چون ترا مزه ای نیست از عالم حیوانی از اللََّه بخواه تا این هستیت را محو کند. (معارف بهاءولد). مجبور خود نام با خود دارد یعنی بی مراد و بی چاره و عاجز و بی مزه. (معارف بهاءولد). آدمی هر چند زیرکتر باشد عیب بین تر باشد لاجرم بی مزه تر باشد و با رنجتر باشد. (معارف بهاءولد). || شیرینی. طعم شیرین : مزه اندر شکر و بوی به مشک اندر هر دو از بهر تو مانده ست چنین پنهان. ناصرخسرو. || چاشنی. (ناظم الاطباء). || خوشی. شیرینی. فرح. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): فان گفت مرا اکنون مزهٔ زندگانی برفت و پادشاهی بکار نیاید. (مجمل التواریخ والقصص). تا مزهٔ همه چیز را از خود برنگیرم به مزهٔ تو ای اللََّه نرسم. (معارف بهاءولد). - بامزه؛ مفرح. خوشی آور. فرحناک : جیحون خوش است و بامزه و دریا از ناخوشی و زهر چو طاعون است. ناصرخسرو. - بی مزه؛ ناخوش آیند: این رهگذری بیقرار و زشت است زین بی مزه تر مستقر نباشد.ناصرخسرو. || سرور. شادی : و این عشق ها و مزه ها تو میدهی. (معارف بهاء ولد). - بامزه؛ مسرور. شادان. خوش : اگر چه دلم بود از آن بامزه همی کاشتم تخم رنج و بزه.فردوسی. - امثال: مزهٔ هر شوخی یکدفعه است. || تعجب. شگفتی. غرابت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): مزه در این جاست که با اینهمه کارهای زشت خود رامستحق ستایش نیز میداند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || طراوت. زیبائی. خوبی : چو خورشید آید به برج بُزه جهان را ز بیرون نماند مزه.ابوشکور. || اجر. پاداش: ادراکات من دست آموز اللََّه است و مزه از اللََّه میگیرم. (معارف بهاءولد).
[ مُ زَ / زِ ] (اِ) صورتی است از مژه. (صحاح الفرس). رجوع به مژه شود.

کلمات هم‌قافیه با «مزه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «زه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید