معنی مزلق
5 بازدید
[ مَ لَ ] (ع اِ) جای لغزان. زلاقة. مَزلقة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ج، مَزالق. (غیاث).[ مُ لَ ] (ع ص) لغزانده. لغزانیده. لغزش داده شده. || ناقهٔ بچه افکنده. || به نظر تیز نگریسته شده. || موی سترده شده. || پیوسته تیز داشته شده (مثلاً آهن). || نیک آلوده شده به روغن و جز آن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مُ لِ ] (ع ص) لغزش دهنده. لغزاننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مُزلّق. رجوع به مزلق شود. || ناقهٔ بچه افکنده. || به نظر تیز نگرنده. || موی سترنده. || پیوسته تیز دارنده. (مثلاً آهن). || نیک به روغن و جز آن آلوده کننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مُ زَلْ لَ ] (ع ص) نسو کرده. (مهذب الاسماء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): بیت مزلق؛ خانهٔ نسوکرده. (مهذب الاسماء).[ مُ زَلْ لِ ] (ع ص) لغزاننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || هرچه ترطیب و تلیین سطح عضو به حد لغزندگی کند تا آنچه در آن محتبس باشد به حرکت او حرکت نماید مثل آلوی بخارا. (تحفهٔ حکیم مؤمن ص ۸). مُزلق هوالذی یبلّ سطح الجسم المحتبس فی مجری فیبراً به عما احتبس فیه ثم یتحرک ذلک الجسم بثقله الطبیعی فیکون له محرکاً بالعرض و ذلک کالاجاص و اللعابات. (بحر الجواهر ص ۳۴۲ از یادداشت مرحوم دهخدا). داروئی است که سطح جسم محتبس در مجرای گوارشی (روده) را مرطوب میکند و با درآمیختن با آن آن را نرم تر و سیلان پذیرتر میسازد تا بوسیلهٔ ثقل طبیعی و یا نیروی دافعه به جریان در آید و خارج شود. همان کاری که آلو بخارا در لینت دادن و اسهال آوردن انجام میدهد. (ترجمه از کتاب دوم قانون ابوعلی سینا ص ۱۵۰ سطر ۱۲ از یادداشت مرحوم دهخدا): اجاص به فارسی آلو بخارا نامند... در دوم تر و ملین و مزلق و مسهل صفرا و مسکن حرارت دل...است. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). و رجوع به مُزلِق شود.
کلمات همقافیه با «مزلق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لق» برای سرودن شعر