معنی مزروع
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی از زرع. کشت و کشته. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). کشت و کشته شده. (ناظم الاطباء). کاشته شده. کشته : هرکه مزروع خود بخورد به خوید وقت خرمنش خوشه باید چید. (گلستان چ فروغی ص ۹). || آنچه کشته شده و به بار آمده باشد. چنانکه گندم و جو و دیگر غلات. || زمین کشته شده. (ناظم الاطباء). محروث. مزروعه. دایر. مقابل لم یزرع و بایر و نامزروع. ج، مزاریع. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || تخم پاشیده شده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مزروع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر