معنی مزدوری
8 بازدید
[ مُ ] (حامص مرکب) مزدور بودن. عمل مزدور. حالت مزدور بودن. اجیر بودن. مزدگیری در مقابل انجام کاری : رحمن است که راه مزدوری آسان کند. (کشف الاسرار ج ۱ ص ۳۲). || استیجار. (یادداشت مرحوم دهخدا). || اجراء. اجرة. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || محنت و زحمت بدنی. || اجرت کار و مواجب. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مزدوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر