معنی مریضة
5 بازدید
[ مَ ضَ ] (ع ص) مؤنث مریض. بیمار. رجوع به مریض شود. || سست حال؛ ریح مریضة؛ یعنی ضعیف حال. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شمس مریضة؛ آفتاب که نیک گشاده و صافی نباشد از ابر و جز آن. (منتهی الارب). آفتاب کم نور. (از اقرب الموارد). || أرض مریضة؛ زمین سست حال. (منتهی الارب). زمین که در آن فتنه و جنگ بسیار باشد و مملو از سپاهیان. (از اقرب الموارد). || عین مریضة؛ چشم خمارناک. (منتهی الارب). چشم که در آن سستی باشد. (اقرب الموارد). || لیلة مریضة؛ شب تاریک که در آن ستارگان دیده نشوند. ج، مِراض و مَرضی ََ. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مریضة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضة» برای سرودن شعر