معنی مریض

معنی مریض

6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) بیمار. (منتهی الارب). کسی که او را مرض و بیماری باشد. (از اقرب الموارد). آنکه اعتدال مزاجش از بین برود. دردمند. رنجور. علیل. سقیم. ناتندرست. نالان. ناخوش. رنجه. آزرده. مؤوف. معلول. نالنده. ج، مَرضی ََ. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و مِراض و مُراضی ََ. (منتهی الارب): {/Bلَیْسَ عَلَی اَلْأَعْمی ََ حَرَجٌ وَ لاََ عَلَی اَلْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاََ عَلَی اَلْمَرِیضِ حَرَجٌ... ۱-۱۴۲۴:۶۱*/}(قرآن ۲۴/۶۱ و ۴۸/۱۷). {/Bأَیََّاماً مَعْدُودََاتٍ فَمَنْ کََانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ عَلی ََ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیََّامٍ أُخَرَ.۱-۱۳۲:۱۸۴/} (قرآن ۲/۱۸۴).{/B فَمَنْ کََانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ بِهِ أَذیً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْیَةٌ مِنْ صِیََامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُکٍ . ۲۱-۳۶۲:۱۹۶/}(قرآن ۲/۱۹۶). داروی دل نمی کنم کآنکه مریض عشق شد هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش.سعدی. مریض طفل مزاجند عاشقان ورنه دوای درد تغافل دو روز پرهیز است. (امثال و حکم دهخدا). - مریض مشرف به موت؛ بیمار که در حال مردن باشد. - قلب مریض؛ ناقص دین. (از اقرب الموارد). - قول مریض؛ سخن که از نظر راوی سست باشد. (از اقرب الموارد). سخن سست و ضعیف. (ناظم الاطباء). - || دانش ناقص. (ناظم الاطباء). - امثال: مریض پرخور طبیب نادان. (امثال و حکم دهخدا).

کلمات هم‌قافیه با «مریض»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یض» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید