معنی مروق
6 بازدید
[ مُ ] (ع مص) بیرون گذشتن تیر از نشانه و نرسیدن بر آن. (از منتهی الارب). داخل شدن تیر در نشانه و خارج شدن آن از سمت دیگر یعنی از غیر محل خود، و از آن است مروق از دین، یعنی بسبب بدعت یا ضلال از دین خارج شدن، که صفت آن مارق باشد. (از اقرب الموارد). بیرون گذشتن تیر از آنچه بر آن آید و از دین و سنت بیرون آمدن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || خارج گردیدن از دین و آیین. || به سرعت و شتاب نیزه زدن. (از منتهی الارب). || بسیار کردن شوربا را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مرق. (اقرب الموارد). || شوربا در دیگ کردن. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). || نوعی از پوست تر نهاده باز کردن. (از منتهی الارب). مرق. (اقرب الموارد). و رجوع به مرق شود. || پراکنده شدن دانه های انگور بر اثر باد یا غیر آن. (از اقرب الموارد).[ مُ رَوْ وِ ] (ع ص) نعت فاعلی از مصدر ترویق. رجوع به ترویق شود. صاف کننده. پالاینده. || رواق سازنده یعنی معمار و کسی که پرده بر سقف خانه بندد. (غیاث) (آنندراج): قدرش مروقیست بر این سقف لاجورد فرش رفوگری است بر این فرش باستان. خاقانی.[ مُ ] (ع اِ) جِ مَرْق. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به مرق شود.[ مُ رَوْ وَ ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی از مصدر ترویق. رجوع به ترویق شود. صاف کرده شده و مصفی. (غیاث) (آنندراج). بی آمیغ. مصفی. صافی. پالوده : گیتی همه جهل و حب او علم مردم همه تیره او مروق.ناصرخسرو. || بیت مروق؛ خانهٔ رواق دار. (منتهی الارب). خانه که رواق بر آن گسترده باشند. (از اقرب الموارد). || شراب پالوده. (دهار). شراب که صاف شده باشد. (از اقرب الموارد). شراب پالوده که اصلاً غشّ در آن نبود. (غیاث) (آنندراج). می صافی کرده. رائق. مصفی. صریح. صریحة. صافی : بادهٔ خوشبوی مروق شده ست پاکتر از آب و قویتر ز نار.منوچهری. نشاط کن ملکا بادهٔ مروق نوش یکی به مجلس بزم ویکی به نغمت زیر. مسعودسعد. به جام زر بردست شه آید مروق می چو بیرون آید از دن.ناصرخسرو. دراین برف و سرما دو چیز است لایق شراب مروق رفیق موافق.ادیب صابر. بادهٔ جود او از آن همه نزد من خوشتر و مروق تر.سوزنی. تا نیم شب شرابهای مَروق می نوشیدند. (سندبادنامه ص ۹۱). با دوستان مشفق و یاران مهربان بنشسته و شراب مروق کشیده گیر.سعدی. در خانه های مرتب و اسباب مهیا و شراب مروق و مصفی...به انواع عیش و عشرث مشغول به نکته گوئی... (ترجمهٔ محاسن اصفهان).[ مِ رْ وَ ] (اِ ع اِ، مص) در شگفت آوردن و خوشحال ساختن. (غیاث) (آنندراج). - مروق زدن؛ شگفتی نمودن. خوشحال ساختن. (حاشیهٔ مثنوی).
کلمات همقافیه با «مروق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر