معنی مروزی
5 بازدید
[ مَ رْ وَ ] (ص نسبی) منسوب به مرو شاهجان. (از الانساب سمعانی). || ساختهٔ مرو. || اهل مرو. از مرو. مرغزی : فأما الطعم و الجودة. (فی الیابس من الفواکه) فان المروزی یفضله... (صور الاقالیم اصطخری در فصل شرح مرو شاهجان). گرچه هر دو بر سر یک بازیند هردو با هم مروزی و رازیند. مولوی. مروزی و رازی افتد در سفر همره و همسفره پیش همدگر.مولوی. - مروزی را با رازی کار افتاده بودن؛ سر و کار با دشمن پیدا کردن : به چاره سازی با خصم تو همی کوشم که مروزی را کار اوفتاد با رازی.سوزنی. - امثال: من رازی و او مروزی. این مروزی و آن رازی. (امثال و حکم دهخدا). مروزی را چه کار با رازی، رازی را چه کار با مروزی. (امثال و حکم دهخدا).[ مَ رْ وَ ] (اِخ) مکنی به ابوالعباس و مشهور به ابن جبود. از شاعران عصر مأمون عباسی. رجوع به ابوالعباس مروزی در ردیف خود شود.[ مَ رْ وَ ] (اِخ) لقب ابراهیم بن احمدبن اسحاق مروزی خالد آبادی، مکنی به ابواسحاق فقیه قرن چهارم هجری است. رجوع به ابواسحاق (ابراهیم بن...) شود.[ مَ رْ وَ ] (اِخ) لقب ابویحیی که ابن ابی اصیبعه از او نام برده است. رجوع به ابویحیی مروزی شود.[ مَ رْ وَ ] (اِخ) لقب احمدبن محمدبن مسروق، مکنی به ابوالعباس. رجوع به ابوالعباس مروزی در ردیف خود شود.[ مَ رْ وَ ] (اِخ) لقب احمد بن محمدبن الحجاج است. او در فقه بر مذهب احمدبن حنبل بود و از اوست: کتاب السنن بشواهد الحدیث. (از الفهرست ابن الندیم).[ مَ رْ وَ ] (اِخ) لقب احمدبن نصر، از فقهای شافعی. رجوع به احمدبن نصر در ردیف خود شود.[ مَ رْ وَ ] (اِخ) لقب جعفربن احمد، مکنی به ابوالعباس از مؤلفان قرن سوم هجری، رجوع به ابوالعباس مروزی در ردیف خود شود.[ مَ رْ وَ ] (اِخ) لقب محمدبن احمدبن عبداللََّه مروزی قاسانی، مکنی به ابوزید فقیه بزرگ شافعی در قرن چهارم هجری. رجوع به ابوزید (محمدبن...) در ردیف خود شود.
کلمات همقافیه با «مروزی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر