معنی مروخ
6 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) روغن و جز آن که بر اندام مالند و چرب کنند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مالیدنی چنانکه روغن و امثال آن به بدن. ج، مروخات. (یادداشت مرحوم دهخدا): مَرْخ؛ مروخ مالیدن بر اندام. (از منتهی الارب).[ مُ ] (ع مص) در ابن البیطار این مصدر به جای مصدر «مرخ» بکار رفته است به معنی مالیدن: شحم الاسد بلیغ فی تقویة الجماع بلوغا عجیباً، مُروخا بِه و مُسوحا. (ابن البیطار). و رجوع به مرخ شود.
کلمات همقافیه با «مروخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وخ» برای سرودن شعر