معنی مرق

معنی مرق

5 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) سرود کنیزکان و فرومایگان. (از اقرب الموارد). سرود گدایان. (السامی). در عبارت ذیل این کلمه آمده اما معنی آن روشن نیست : عجوزه به قرینه بدانست. و به سر کوچه دوید و بطریق اماره گفت از فلان خانه فریاد و نالهٔ مرق معلق شنیدم. (از العراضه فی الحکایة السلجوقیه از محمدبن نظام حسینی یزدی ص ۸۶). || پوست بوی گرفته. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). گویند انتن من المرق. (اقرب الموارد). || گوشتی که در پوست باز کرده مانده باشد. (منتهی الارب). || خار خوشهٔ غلهٔ. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || پشم حلاجی شده. || پشم گوسفندان لاغر و بیمار. (از اقرب الموارد). || گویند اصابه ذلک فی مرقک؛ یعنی این مصیبت بدو رسید از جرم تو یا بسبب تو. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، اَمراق (منتهی الارب)، مُروق. (اقرب الموارد).
[ مَ رَ ] (ع مص) برافتادن بار خرمابن از بسیاری. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). افتادن بار خرمابن پس از اینکه بزرگ شده باشد. (از لسان). || گنده و تباه و آب شدن تخم مرغ. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ مَ رَ ] (ع اِ) شوربا، و مرقة اخص است از آن. (منتهی الارب). خوردی. (دهار). || آب که از گوشت خارج گردد. (از اقرب الموارد). سس. آب که در غذاهای گوشت دار کنند. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به مرقة شود. || شوربا، و پیش اطبا نخود آب و آبگوشت باشد از هر گوشتی که باشد. (از یادداشت مرحوم دهخدا). || شیرینه که در کشت و پالیز افتد. (منتهی الارب). آفتی است کشت را. (از اقرب الموارد).
[ مَ رَق ق ] (ع اِ) یکی از دو طرف و دو پرهٔ بینی. (از اقرب الموارد). رجوع به مرقان [ مَ رَقْ قا ] شود.
[ مِ ] (ع ص، اِ) پشم بوی بد گرفته. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
[ مُ ] (ع ص، اِ) جِ اَمرَق. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به امرق شود. گرگان و ذئاب پشم ریخته. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به امرق شود.
[ مُ رِق ق ] (ع ص) نعت فاعلی از ارقاق. رجوع به ارقاق شود. || فرس مرق؛ اسب رقیق تنک سم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ مَ رَ ] (اِخ) دهی است به موصل. (منتهی الارب). قریهٔ بزرگی است در راه نصیبین از موصل، و فرودگاه قوافل میباشد. (از معجم البلدان).
[ مَ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان مزدقانچای نوبران شهرستان ساوه، واقع در ۳۶هزارگزی جنوب غربی نوبران و ۱۵ هزارگزی راه عمومی با ۵۲۹ تن سکنه، آب آن از ۳ رشته قنات و محصولش غلات آبی و دیمی و انواع میوه جات و شغل مردمش زراعت و گله داری و جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).
[ مَ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان برزوک بخش قمصر شهرستان کاشان، در ۳۶هزارگزی شمال غربی قمصر و در منطقهٔ کوهستانی سردسیر، با ۱۴۰۰ تن سکنه، آبش از چشمه سار و ۵ رشته قنات و محصولش میوه جات، غلات، عسل، بادام و شغل مردمش زراعت، گله داری، مکاری و صنایع دستی زنان قالی بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).

کلمات هم‌قافیه با «مرق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید