معنی مرغ
6 بازدید
[ مَ ] (ع مص) گیاه تر چریدن. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). گیاه خوردن چهارپای. (تاج المصادر بیهقی). خوردن چهارپای. (دهار). || جای گرفتن در گیاه و چریدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || غلطیدن در گیاه. (از منتهی الارب). غالیدن بر گیاه. || کفک انداختن شتر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مَ ] (ع اِ) آب دهان روان. (منتهی الارب). آب دهان. (دهار). لعاب و آب دهان. سال مرغه؛ آب دهان وی جاری گشت. (از اقرب الموارد). || اشباع کردن از روغن. (از اقرب الموارد). || فراهم آمدنگاه پِشگل گوسفند. (از منتهی الارب). محل گرد آمدن آب که در آن پشگل گوسفند جمع شده باشد. (از اقرب الموارد). || مرغزار و روضه، یا مرغزار بسیار گیاه. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مرغة. رجوع به مرغة شود. ج، مُروغ.[ مَ ] (اِ) فریز است و آن نوعی از سبزه باشد که حیوانات چرنده آن را به رغبت تمام خورند و آن زیاده از نیم شبر از زمین بلند نشود. و بغایت سبز و خرم و درهم روئیده باشد. (برهان). نوعی از گیاه که به انبوهی روید بغایت سبز و نازک باشد و به هندی دوب گویند. (غیاث). گیاهی است از تیرهٔ گندمیان که علفی و پایا است و دارای ساقهٔ زیرزمینی افقی و گره داری است که از محل هر گره ریشه هایی کوچک خارج می شود. سرعت انتشار این گیاه بسیار زیاد است و بسهولت مزارع را اشغال می کند، کندن آن نیز بعلت داشتن ساقهٔ زیرزمینی دراز و ریشه دار بسیار مشکل است. این گیاه برگهای دراز نوک تیز و غلاف دار به رنگ سبز غبارآلود دارد. مرغ در اراضی بایر غالب نقاط معتدله مخصوصاً ایران فراوان یافت می شود و قسمت مورد استفادهٔ دارویی این گیاه ساقهٔ زیرزمینی آن است که بغلط ریشه خوانده می شود. بیدگیا. بیدگیاه. کرک. جرواش. علف قی سگ. ثیل صغیر. تخمه. تخم. بخیم. ایربق اوتی. بخیل. عرق الابخیل. عرق البخیل. عرق بخیل. خومه. فرژ. فرزد. || سبزه. چمن. مرتع. مرج. چمن وحشی : چو آمد به پایان یکی کازه دید روان آب و مرغی خوش و تازه دید.اسدی. ز میغ روان چرخ چون پر چرغ پر آواز رامشگر از مرغ، مرغ.اسدی. یله کرد از آن سو که بود آب و مرغ ببست از بر دامن ریگ ورغ.اسدی. بگشت آنهمه مرغ و گنداب و نی ندید از ددان، هیچ جز داغ پی.اسدی. لب مرغ هر سوگلی مشکبوی یکی چشمه چون چشم عاشق دراوی. اسدی. مرغ شیدان، مرغزاری است سخت نیکو. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۵۵). مرغ بهمن بالای جویم است از نواحی شیراز. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۵۵). در مرغ همچو چرغ به چنگالان می کاود و جغاره نمی یابد.سوزنی.[ مَ ] (اِخ) ظاهراً مرو باشد یعنی شهر معروف خراسان و این جز مرغی است که فردوسی با دنبر و مای می آورد که ظاهراً در هندوستان است. دلیل دیگری که مرغ همان مرو است اینکه مرغاب نام رودی است که از پهلوی مرو می گذرد و آن را «مرو رود» هم می گویند. پس مَرغ و «مرو» یکی است. (از یادداشت مرحوم دهخدا): یعرف هذاالنهر بمرغاب، أی ماء مرو. (صور الاقالیم اصطخری، از یادداشت مرحوم دهخدا).[ مَ ] (اِخ) نام شهری از هندوستان. نام این شهر در آثار منظوم فارسی غالباً با کشمیر و مای و کابل و دنبر (دنپر MMM دنپور) آمده است و بدین ترتیب باید از شهرهای غربی شبه قارهٔ هند باشد: توئی پهلوان جهان کدخدای بفرمان تو دنبر و مرغ و مای.فردوسی. ز کشمیر و از دنبر و مرغ و مای از آن تیز ویران جوینده رای.فردوسی. زمانه شد از گرد چون پر چرغ جهانجوی بگذشت برمای و مرغ.فردوسی. کنون هر که دارید پاکیزه رای ز قنوج وز دنبر و مرغ و مای.فردوسی. وز آن سوی کابل شد از مرغ و مای جهان کرد پرگرد رزم آزمای.(؟)[ مُ ] (ع ص، اِ) جِ أمرغ. رجوع به أمرغ شود. || جِ مَرغاء. (از اقرب الموارد). رجوع به مرغاء شود.[ مَ رَ ] (ع مص) عیب ناک کردن ناموس کسی را. (از منتهی الارب). || پلید و آلوده گشتن عرض و ناموس کسی. (از اقرب الموارد).[ مُ رْ رَ ] (ع ص) بِکارٌ مرغ؛ شتران جوان کفک انداز از دهان، و آن را مفرد نیست. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مُ رَغْ غِنْ ] (ع ص) مرغّی. رجوع به مرغی در ردیف خود شود.[ مَ رِ ] (ع ص) شَعر مرغ؛ موی بسیار روغن پذیر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مَ ] (اِخ) دهی است از دهستان کنار رودخانه شهرستان کلپایگان در ۱۴ هزارگزی شمال کلپایگان و یکهزار گزی غرب راه گلپایگان به خمین، با ۱۲۴ تن سکنه. آبش از قنات و محصولش غلات، لبنیات، پنبه و شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ مَ ] (اِخ) دهی است از دهستان شهاباد بخش حومه شهرستان بیرجند. آب آن از قنات و چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ مَ ] (اِخ) دهی است از دهستان برخوار بخش حومه شهرستان اردستان؛ در ۴۸هزارگزی جنوب اردستان، در منطقه کوهستانی معتدل واقع و دارای ۱۲۲ تن سکنه است. آبش از قنات محصولش غلات و حبوبات شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).
کلمات همقافیه با «مرغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رغ» برای سرودن شعر