معنی مرعی
10 بازدید
[ مَ عا / مَ عَنْ ] (ع مص) چریدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (دهار) (از اقرب الموارد) (غیاث). || چرانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). متعدی و لازم به کار رود. (از اقرب الموارد). || در دیگر معانی کلمه، مصادر رَعْی و رِعایة نیز به کار رود. (از اقرب الموارد). رجوع به رعی و رعایة در جای خود شود. || (اِ) گیاه و علف. (منتهی الارب) (آنندراج). گیاه سبز. (غیاث). کلأ. (اقرب الموارد). || آنچه چارپا بچرد از گیاه. (یادداشت مرحوم دهخدا). || چراگاه. (منتهی الارب) (غیاث) (دهار). چریدنگاه. (آنندراج). محل چرانیدن و چریدن. (از اقرب الموارد). چراستان. (مهذب الاسماء). چرازار. (زمخشری). مرتع. چمن. علفخوار. ج، مَراعی (مراعٍ) (اقرب الموارد): {/Bوَ اَلَّذِی أَخْرَجَ اَلْمَرْعی ََ.۱-۴۸۷:۴/}(قرآن ۸۷/۴). آن مطبخی باغ نهد چشم بر بره همچون بره که چشم به مرعی برافکند. خاقانی. دو شاخ گیسوی او چون چهار و پنج حیات به هر کجا که اثر کرد اخرج المرعی.خاقانی. از خنجر زهرآبگون هفت اژدها را ریخت خون همت ز نه پرده برون، دل هشت مرعا داشته. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۳۸۴). عهد چون بستند و رفتند آن زمان سوی مرعی ایمن از شیر ژیان.مولوی. نگهبان مرعی بخندید و گفت نصیحت ز منعم نشاید نهفت. سعدی (بوستان چ شوریده ص ۸۵).[ مَ عی ی ] (ع ص) نعت مفعولی از رَعْی و رِعایة. رجوع به رعی و رعایة شود. رعایه کرده شده. ملحوظ. آنچه رعایت کرده شود. (از اقرب الموارد). نگاهبانی شده و چشم داشته شده : چون مقرر گشت که مصالح دین بی شکوه پادشاهان دیندار نامرعی است... فرضیت طاعت ملوک که فواید دین و دنیا بدان بازبسته است هم شناخته شود و روشن گردد. (کلیله و دمنه). - مرعی داشتن؛ نگاه داشتن. حفظ کردن. ملاحظه کردن. پاس داشتن. || چرانیده شده. آنچه چریده شود. (از اقرب الموارد). || چراکننده. لیس المرعی کالراعی؛ چراکننده مانند چرنده نیست. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مرعی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عی» برای سرودن شعر