معنی مرزغن
6 بازدید
[ مَ زَ غَ ] (اِ) گورستان. (لغت فرس اسدی) (اوبهی) (جهانگیری) (صحاح الفرس). مرغزن. (جهانگیری). رجوع به مرغزن شود: هر که را راهبر زغن باشد منزل او به مرزغن باشد. عنصری (لغت فرس اسدی). هیج نندیشی که تا خود چون بود انجام کار مرغزار آید جزای فعل تو یا مرزغن. سنائی (از جهانگیری). || آتش. (جهانگیری) (رشیدی). مرزغان. (رشیدی). رجوع به مرغزن شود. || دوزخ. (برهان قاطع). رجوع به مرغزن و حواشی آن شود. || آتشدان. (برهان قاطع). رجوع به مرغزن شود.
کلمات همقافیه با «مرزغن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غن» برای سرودن شعر