معنی مرزبة
4 بازدید
[ مَ زَ بَ ] (ع اِمص) مهتری اهل فرس. (منتهی الارب). ریاست فرس. رئیسی و سرکردگی پارسیان. (از اقرب الموارد). اسم مصدری است که عربان از واژهٔ مرزبان فارسی ساخته اند. رجوع به مرزبان در این لغت نامه شود.[ مِ زَ بَ / مِ زَبْ بَ ] (ع اِ) کلوخ کوب. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (دستور الاخوان) (از متن اللغة). تخماق. || آهن کوب حدادان. (منتهی الارب). مطرقهٔ آهنگران. اِرزبّة. (از متن اللغة). پتک : مع کل فارس مرزبة حدید فیجیئون الی الباب و یضرب کل واحد منهم القفل والباب ضربات کثیرة. (یادداشت مؤلف، از معجم البلدان ذیل کلمهٔ «سد یأجوج و مأجوج»). || عصای آهنی. عصیة من حدید. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ج، مرازب.
کلمات همقافیه با «مرزبة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بة» برای سرودن شعر