معنی مرزبان
5 بازدید
[ مَ ] (ص مرکب، اِ مرکب) حاکمی که در سرحد باشد. (اوبهی). حاکم و میر سرحد. (جهانگیری). سرحددار. صاحب طرف. طرفدار. حافظ مرز و ثغر و حدود. که محافظت نواحی مرزی و طرفی از مملکت با اوست. حافظ الحد: به هرمرز بنشاند یک مرزبان بدان تا نسازند کس را زیان.دقیقی. طلایه نه و دیده بان نیز نه به مرز اندرون مرزبان نیز نه.فردوسی. بدو گفت با کس مجنبان زبان از ایدر برو تا در مرزبان.فردوسی. یک فوج قوی لاجرم بدان مرز از لشکر یأجوج مرزبان است.ناصرخسرو. و مرزبان صاحب طرفان را خوانده اند. (مجمل التواریخ). تن مرزبان دید در خاک و خون کلاه کیانی شده سرنگون.نظامی. تیر زبان شد همه کای مرزبان هست نظرگاه تو این بی زبان.نظامی. چو موی از سر مرزبان باز کرد بدو مرزبان نرمک آواز کرد.نظامی. || مملکت دار. دارندهٔ کشور و ملک : دلارام گفت ای شه مرزبان نه هر زن دو دل باشد و یک زبان.فردوسی. رجوع به معنی قبلی شود. || مسلط. حاکم. فرمانروا: نباشد به خود بر کسی مرزبان که گوید هر آنچ آیدش بر زبان.نظامی. || نگهدارنده. نگهبان. (برهان قاطع). رجوع به معنی اول و معنی بعدی شود. || ولایت دار. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی). حاکم. شهربان. که فرمانروائی و حکومت قسمتی از مملکت با اوست : به درگاه شاه آمده با نثار هم از مرزبان و هم از شهریار.فردوسی. به دستور گفت آن زمان شهریار که بدگوهری بایدم بی تبار. که یک چند باشد به ری مرزبان یکی مرد بی دانش و بد زبان.فردوسی. پدر مرزبان بود ما را به ری تو افکندی این جستن تخت پی.فردوسی. محمد ولی عهد سلطان عالم خداوند هر مرز و هر مرزبانی.فرخی. این همه شهرها به روزگار جاهلیت اندر فرمان پهلوانان و مرزبانان سیستان بودند. (تاریخ سیستان). و اپرویز هم از پدر بگریخت و با آذربیجان رفت و با مرزبانان آنجا هم اتفاق شد و مقام کرد. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۹۹). به هر مرز اگر خود شوم مرزبان چه گویم چو کس را ندانم زبان.نظامی. در آن مرز کان مرد هشیار بود یکی مرزبان ستمکار بود.سعدی. || سردار. امیر. سر کردهٔ سپاه. امیرزاده. صاحب منصب : اگر مرزبانی و داماد شاه چرا بیشتر زین نداری سپاه.فردوسی. نشستند هر سه [ سلم، تور، ایرج ] به آرام و شاد چنان مرزبانان خسرو نژاد.فردوسی. ز لشکر یکی مرزبان برگزید که گفتار ایشان بداند شنید.فردوسی. و زیرتر از آن چند کرسی از بهر مرزبانان و بزرگان. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۹۷). پرویز بدی که در سپاهش صد نعمان مرزبان ببینم.خاقانی. || دارنده. مالک. صاحب. حافظ: عادل همام دولت و دین مرزبان ملک کز عدل او مبشر عهد و زمان ماست. خاقانی. ای مرزبان کشور پنجم که در گهت هفتم سپهر ما نه که هشتم جنان ماست. خاقانی. جهان مرزبان شاه گیتی نورد.نظامی. || زمین دار. مالک زمین. (از غیاث اللغات) (برهان قاطع) (از رشیدی) (از دستور الاخوان). صاحب و نگاهدارندهٔ زمین. (انجمن آرا). رجوع به معنی قبل شود. || دوازده یک کیل. ج، مرزبانات. (مهذب الاسماء) (ملخص اللغات). || دهقان : چو گل بر مرز کوهستان گذر کرد نسیمش مرزبانان را خبر کرد.نظامی.[ مَ ] (اِخ) ابوکالیجار مرزبان ملقب به عمادالدوله عزّالملوک پسر سلطان الدوله پسر بهاءالدوله پسر عضدالدوله دیلمی است از سلسلهٔ آل بویه که از (۴۱۵ تا ۴۴۰ هـ . ق.) در عراق و فارس حکومت کرده است و در ایام حکومت میان او و قوام الدوله ابوالفوارس عمش و ابوطاهر جلال الدوله جانشین ابوعلی شرف الدوله پسر عمش جنگها رخ داده است. برای تفصیل رجوع به تاریخ عمومی عباس اقبال (ص ۱۷۳ و ۱۷۴) شود.[ مَ زُ ] (معرب ص مرکب، اِ مرکب) معرب مرزبان فارسی است. رجوع به مَرزبان شود. || رئیس فارسیان و مهتر آنها. (منتهی الارب). مهتر گبرگان. (مهذب الاسماء). مهتر مغان. (دستور الاخوان). مهتر مجوس. (السامی). ج، مرازبة. رجوع به مَرزبان شود. || مرزبان الزأرة؛ شیر، زیرا رئیس آجام است. (از منتهی الارب). اسد. (متن اللغة).[ مَ ] (اِخ) ابن عضدالدوله ابوکالیجار ملقب به صمصام الدوله پسر و جانشین عضدالدولهٔ دیلمی و از امیران سلسلهٔ بویه است (۳۷۲ -۳۷۹ هـ . ق). میان او و برادرش ابوالفوارس شیر ذیل ملقب به شرف الدوله در کرمان کشمکشها بود و مرزبان دو برادر دیگر خود ابوالحسین احمد و ابوطاهر فیروز شاه را مأمور کرد که فارس را از تاخت و تاز شرف الدوله ایمن دارند اما شرف الدوله بر فارس مسلط شد و برادران را مغلوب کرد و بر قلمرو اصلی عضدالدوله دست یافت. و نیز میان مرزبان و برادر پنجمش بهاءالدوله که به تحریک گروهی از سپاهیان دیلم در بغداد قصد بر انداختن او کرده بود زد و خوردی شد و بهاءالدوله را به زندان افکند و جمعی از شورشیان را کشت اما شرف الدوله به بهانهٔ استخلاص برادر به بغداد آمد ابتدا خوزستان و بصره را گرفت و صمصام الدوله ناچار با وی از در صلح درآمد و بهاءالدوله را آزاد کرد و پیش برادر فرستاد. ولی شرف الدوله سرانجام بر بغداد استیلا یافت و صمصام الدوله را پس از سه سال و هشت ماه امارت بر بغداد به حبس انداخت. رجوع به تاریخ عمومی عباس اقبال صص ۱۷۰ -۱۷۷ شود.[ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن مسافر معروف به سالار یا سلار از سرداران دیلم و از خاندان آل مسافر (سالاریان) است که از حدود اواخر قرن سوم هجری در نواحی شمال غربی قزوین و طارم و زنجان استیلائی یافته و با دیلمیان حستانی وصلت کرده بودند و اولین امیر مشهورشان محمدبن مسافر است که با اسفار و مرداویج معاصر بود. و مرداویج به دستیاری او اسفار را در ۳۱۶ برافکند. محمدبن مسافر بر دو پسر خود مرزبان و وهسودان بدگمان شد و به کینه کشی آن دو را خواست که از میان بردارد اما پسران آگاه شدند و پدر را در سال ۳۳۰ هـ . ق. محبوس کردند و مرزبان آذربایجان را در همان سال مسخر کرد و تا ارمنستان تاخت و در ۳۳۷ به طمع تسخیر ری افتاد اما رکن الدولهٔ دیلمی ابومنصور محمدبن عبدالرزاق طوسی را که در این تاریخ به او پناهنده شده بود به جنگ مرزبان فرستاد و او و حسن فیروزان و محمدبن ماکان مرزبان را شکستی سخت دادند و ابومنصور آذربایجان را نیز از دست او و پدرش محمدبن مسافر گرفت و یک سال آنجا ماند و مرزبان را دستگیر کرد و به حبس در سمیرم در فارس فرستاد. مرزبان چهار سال کمابیش آنجا محبوس بود تا سرانجام به تدبیر مادرش خراسویه گریخت (۳۴۲ هـ . ق.) و به آذربایجان آمد و رشتهٔ کارها را به دست گرفت و تا ۳۴۶ که سال مرگ اوست ظاهراً نیرومندی و استواری داشته است. به گفتهٔ کسروی بنیانگذار واقعی سلسلهٔ سالاریان است. رجوع به تاریخ عمومی عباس اقبال ص ۱۶۰ و شهریاران گمنام ج ۱ ص ۸۵ شود.[ مَ ] (اِخ) اسپهبد مرزبان بن رستم بن شهریار بن شروین بن رستم بن سرخاب بن قارن. مؤلف کتاب مرزبان نامه است، همانکه بعدها سعدالدین وراوینی آن را از لهجهٔ طبری به فارسی دری نقل کرد. مرزبان یکی از ملوک طبرستان و از خاندان آل باوند است.[ مَ زِ ] (اِخ) دهی است از دهستان جلال ازرک بخش مرکزی شهرستان بابل. در دشت معتدل هوائی واقع و دارای ۱۹۰ تن سکنه و آب آن از رود کاری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ مَ ] (اِخ) دهی است از دهستان کلیائی بخش سنقر کلیائی شهرستان کرمانشاهان؛ در ۳۳هزارگزی شمال سنقر و ۳هزارگزی شمال راه سنقر به قروه، در منطقهٔ کوهستانی سردسیر واقع و دارای ۱۳۵ تن سکنه و آبش از چشمه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «مرزبان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بان» برای سرودن شعر