معنی مردک
8 بازدید
[ مَ دَ ] (اِ مصغر) (از: مرد +«ک» علامت تصغیر یا تحقیر) به معنی مرد خرد. مرد کوچک. مرد حقیر. مرد پست و فرومایه : ز ری مردک شوم را بازخوان ورا مردم شوم و بدساز خوان.فردوسی. فراایستادم و از طرزی دیگر سخن پیوستم ستودن عجم را که این مردک [ افشین ] از ایشان بود. (تاریخ بیهقی ص ۱۷۱). اما شرط سالاری را بتمامی بجای آری چنانکه آن مردک دست بر رگ تو ننهد. (تاریخ بیهقی ص ۲۷۰). خواجه وی را گفت آن مردک شیرازی گوش آکنده چنان خواهد که سالاران بفرمان او باشند. (تاریخ بیهقی ص ۲۷۰). دانم که دگر باره گهر دزدد از این عقد آن طفل دبستان من آن مردک کذاب. خاقانی. نیز رجوع به مردکه شود. || گاهی به معنی آن مرد و مرد معهود و مرد مذکور استعمال شده است : مردک سنگدل چنان بگزید لب دختر که خون از آن بچکید.سعدی. مردکی غرقه بود در جیحون از سمرقند بود پندارم.سعدی. || ابله. احمق. مصاحب دون و فرومایه. مغرور. خودبین. دون همت. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی قبل و شواهد فوق شود.
کلمات همقافیه با «مردک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دک» برای سرودن شعر