معنی واژه مردمخوار
6 بازدید
[ مَ دُ خوا / خا ] (نف مرکب) آدم خوار. که گوشت آدمیزاده خورد. مردم خور: با ملک ترک دویست پیل بود کارزاری و سیصد شیر مردم خوار. (ترجمهٔ طبری بلعمی). فوری نام قومی است هم از خرخیز... و با دیگر خرخیزیان نیامیزند و مردم خوارند و بی رحم. (حدود العالم). اندر حدود ختن مردمانند وحشی و مردم خوار. (حدود العالم). چو کوه کوه در او موجهای تندروش چو پیل پیل نهنگان هول مردم خوار.فرخی. اسکندر بخندید و گفت شاه مردم خوار نیست که تو نمی یاری آمدن. (اسکندرنامه، خطی). قومی دیو مردم اند که مردم خورند و شاه ایشان زنگی ای است مردم خوار و هفتاد هزار زنگی مردم خوار در خیل اویند. (اسکندرنامهٔ خطی). بادی مخالف برآمد و ما را به ولایت زنگبار افکند پیش جماعتی مردم خوار. (مجمل التواریخ). مردمان همچو گرگ مردم خوار گاه مردم خورند و گه مردار.نظامی. شیرداران دو شیر مردم خوار یله کردند بر نشانهٔ کار.نظامی. و آن بیابانیان زنگی سار دیو مردم شدند و مردم خوار.نظامی. آنجا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است. (گلستان). در برابر چو گوسفند سلیم در قفا همچو گرگ مردم خوار.سعدی. || محو و نابودکننده. از میان برندهٔ مردم :