معنی مرخص
7 بازدید
[ مُ رَخْ خَ ] (ع ص) اذن داده شده بعد از ممنوعیت. (از متن اللغة). || آسان و سهل کرده. (ناظم الاطباء). میسر و سهل شده. (از متن اللغة). || مأذون. مجاز. دستوری یافته. رخصت داده شده. (یادداشت مرحوم دهخدا). || آزاد. مختار. مخیر. غیرمقید: هر یک از شما مرخص و مخیر است در باب خویش. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - مرخص ساختن؛ اجازه دادن. رخصت دادن. اذن دادن : بعد از این قضایا مرتضی قلی خان پرناک را... مرخص ساخت که نعش مبارک شاه جنت مکان را بر داشته... (عالم آرا ص ۲۱۷). - || آزاد کردن. رها ساختن. رجوع به مرخص کردن شود. - مرخص شدن؛ مجاز و مأذون شدن. اجازهٔ یافتن رخصت یافتن. - || آزاد شدن. اجازهٔ خروج یا سفر گرفتن. مجاز به رفتن و حرکت شدن: از مدرسه مرخص شدن، از حضور کسی مرخص شدن. از زندان مرخص شدن. - مرخص کردن و نمودن؛ رخصت دادن : مجدالدوله و... را مرخص کردیم که بروند... آهو شکار نموده برای ما هم بیاورند. (سفرنامهٔ ناصرالدین شاه به مشهد ص ۴۰). - || رها کردن. اجازهٔ حرکت و رفتن و سفر دادن. از قید آزاد کردن.
کلمات همقافیه با «مرخص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خص» برای سرودن شعر