معنی مرتکب
5 بازدید
[ مُ تَ کِ ] (ع ص) با تهور به کاری درآینده. (از اقرب الموارد). شروع کننده در کاری. (غیاث اللغات) (آنندراج). آغازنده. مشغول شونده. (ناظم الاطباء). || سوارشونده . (فرهنگ نظام) (غیاث اللغات). برنشیننده. (ناظم الاطباء). || به عمل آورنده. (غیاث اللغات). بجا آورندهٔ کاری. (فرهنگ فارسی معین). || گناه کننده . (غیاث اللغات) (آنندراج). اقدام کننده به کاری بد یا گناهی. (فرهنگ فارسی معین). || دچارشونده. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی اول شود. - مرتکب شدن؛ مرتکب کاری شدن. مبادرت و اقدام به کاری (اغلب ناشایسته و بد) کردن.
کلمات همقافیه با «مرتکب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کب» برای سرودن شعر