معنی مرتع
7 بازدید
[ مَ تَ ] (ع اِ) چراگاه. سبزه زاری که بهائم در آن چرند و چراگاهی که آب و علف آن بسیار باشد. (غیاث اللغات). چراخور. چراخوار. گیاه خوار. چراستان. مرعی. چمن. (یادداشت مرحوم دهخدا). ج، مراتع : بوم چالندر است مرتع من مار و رنگم در این نقاب و ثغور. مسعودسعد (دیوان ص ۱۶۶). خم چنبر دف چو صحرای محشر در او مرتع امن حیوان نماید.خاقانی.[ مُ تِ ] (ع ص) غیث مرتع، بارانی که برویاند علف زار و چراگاه را. (از منتهی الارب). نعت فاعلی است از ارتاع. رجوع به ارتاع شود. || فراخ روزی که هر چه خواهد او را حاصل شود، گویند: فلان مرتع. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مرتع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تع» برای سرودن شعر