معنی مرتطم
6 بازدید
[ مُ تَ طِ ] (ع ص) افتاده در گل و محکم چسبیده و غیر قادر بر برخاستن. (ناظم الاطباء). در وحل افتاده. (از اقرب الموارد). نعت فاعلی است از ارتطام. رجوع به ارتطام شود. || در کاری افتاده که نتوان از آن بیرون شد. (از آنندراج) (از منتهی الارب). در کاری گرفتار شده که مخرج و مخلصی نیابد. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). در رنج و محنت پریشان و مضطرب. (ناظم الاطباء). || بازدارندهٔ پلیدی. (آنندراج). ارتطم و ترطم السلح؛ حبسه. (متن اللغة). رجوع به ارتطام شود.
کلمات همقافیه با «مرتطم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طم» برای سرودن شعر