معنی مربوط
4 بازدید
[ مَ ] (ع ص) بسته. (منتهی الارب). محکم کرده و بسته شده. (از اقرب الموارد).بند کرده شده. || متعلق. منسوب. (ناظم الاطباء). وابسته. ربط داده شده. - مربوط بودن با کسی؛ با او پیوستگی یا دوستی یا آمد و رفت داشتن. با وی در ارتباط بودن. با او رابطه داشتن : در قزوین با خواجه افضل ترکه مختلط و مربوط بود. (عالم آراء از فرهنگ فارسی معین). - مربوط بودن کاری یا سخنی به کسی؛ متعلق بدو بودن. او را در آن کار سهمی و نفعی بودن. او را در آن امر حقی و دخلی بودن. - مربوط کردن؛ ربط دادن. بهم پیوستن. || مرتب. (ناظم الاطباء). بهم پیوسته. مرتبط با هم. دارای رابطه و پیوند. - سخن مربوط؛ سخنی که مبتدا و خبرش معلوم و مرتب و منظم باشد. مقابل سخن نامربوط که در آن موضوع ها بهم ربطی ندارند و کنایه از پرت و پلا و جفنگ و بی معنی است.
کلمات همقافیه با «مربوط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وط» برای سرودن شعر