معنی مراهق
4 بازدید
[ مُ هِ ] (ع ص) کودک نزدیک بلوغ رسیده. (منتهی الارب) (از غیاث اللغات). نزدیک رسیده به خواب دیدن. (مهذب الاسماء). کودک نزدیک رسیده به حد بلوغ که آلت او تحریک و شهوتش به جماع ظاهر شود. (از تعریفات). نزدیک شده به حلم و احتلام. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). به مردی نزدیک شده. یافع. حوقل. ناهد. نوگوشاسب. مناهز. (یادداشت مؤلف). در شرف بلوغ چه پسر چه دختر. در آستانهٔ بلوغ : چون مراهق گشت دخترطالبان بذل می کردند کابین گران.مولوی. اما روزه تأدیب آن است که کودک را چون مراهق شود به روزه بگیرند. (النهایهٔ طوسی از فرهنگ فارسی معین). || در شرف فوت {P(۲) -فی القرآن:{/Bوَ رََاوَدَتْهُ اَلَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهََا عَنْ نَفْسِهِ.۱-۸۱۲:۲۳/}(قرآن ۱۲/۲۳)؛ ای طلبت منه المنکر. (اقرب الموارد). P} فرصت. در آستانهٔ به پایان رسیدن وقت و مهلت و نزدیک به آخر وقت. گویند: صلی العصر مراهقاً؛ یعنی در واپسین فرصت و نزدیک به فوت شدن وقت نماز عصر و کذا دخل مکة مراهقاً. رجوع به منتهی الارب، متن اللغة و اقرب الموارد شود. || آخر وقت حج در مکه درآینده. (از منتهی الارب) (از آنندراج). رجوع به معنی قبلی شود. || کسی که آخر وقت نماز خواند. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به معنی دوم شود.
کلمات همقافیه با «مراهق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هق» برای سرودن شعر