معنی مراض
4 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) صلابتی که در اسفل زمین نرم باشد که آب را گیرد. ج، مرائض و مراضات. (منتهی الارب). || جِ مریضة. (متن اللغة). رجوع به مریضه شود. || جِ مریض. (ناظم الاطباء). رجوع به مریض شود.[ مُ ] (ع اِ) بیماری ای است مهلک ثمار را. (منتهی الارب). مرضی است که در میوه ها افتد و آنها را تباه کند. (از متن اللغة). آفتی که تباه کننده است میوه ها را. (ناظم الاطباء).[ مِ ] (ع ص، اِ) جِ مریض. (منتهی الارب). رجوع به مریض شود.
کلمات همقافیه با «مراض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اض» برای سرودن شعر