معنی مراس
5 بازدید
[ مَ رْ را ] (ع ص) فحل مراس؛ گشن شدید و سخت. (منتهی الارب). ذو شدة. (اقرب الموارد). || شدید. (از اقرب الموارد).[ مِ ] (ع اِ) سختی. شدت. (منتهی الارب). || (مص) بسیار کوشیدن. (فرهنگ خطی). سخت کوشی : سلطان چون حدت باس و شدت مراس آن قوم مشاهده کرد بر پشته فرودآمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۶۸). || مروسیدن. (از منتهی الارب). ممارست. معالجه. (یادداشت مؤلف). معالجه. مُزاولة. (متن اللغة): مارسه ممارسة و مراساً؛ عالجه و زاوله و عاناه و شرع فیه، کقوله: امارس فیها کنت منهم الممارس؛ ای کنت اعانی و اتأنی. (اقرب الموارد). || وررفتن. انگولک کردن به. پیله کردن به. (یادداشت مؤلف). ملاعبه. (متن اللغة): مارسه؛ لاعبه، و هو مجاز. (اقرب الموارد). || همیشگی ورزیدن. (ناظم الاطباء). همیشه ورزیدن کاری را. (فرهنگ فارسی معین). عادت کردن. (یادداشت مؤلف). رجوع به ممارسة شود. || پی چیزی مشقت دیدن. (یادداشت مؤلف). از کاری رنج دیدن. (فرهنگ خطی). - مراس بربستن؛ علاج کردن. چاره کردن. (فرهنگ فارسی معین): اگر جادوئی گر ستاره شناس ز خود مرگ را برنبندی مراس .نظامی.
کلمات همقافیه با «مراس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر