معنی مرارت
8 بازدید
[ مَ رَ ] (از ع اِمص) مرارة. تلخ شدن. رجوع به مَرارَة شود. || (اِمص) تلخی. (غیاث اللغات). ضد حلاوت : بداند که مرارت آن کاس و حرارت آن باس کفار را عام است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۴). || مشقت. زحمت. رنج. سختی : فروشده به همه محنت و بلا دشمن برآمده ز همه نهمت و مرارت کام. مسعودسعد. مپندار از لب شیرین عبارت که کامی حاصل آید بی مرارت.سعدی. - مرارت کشیدن؛ زحمت کشیدن. رنج بردن. (ناظم الاطباء). تحمل تلخی و سختی و مشقت کردن. || (اِ) زهره. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به مرارة و مراره شود.
کلمات همقافیه با «مرارت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر