معنی مرئی
5 بازدید
[ مَ ئی ی ] (ع ص) دیده شده. (غیاث اللغات). نمایان. هویدا. هر چیزی که دیده می شود. (ناظم الاطباء). پدیدار. ظاهر. (فرهنگ فارسی معین). - مرئی شدن؛ مرئی گشتن. مرئی گردیدن. نمایان شدن. به چشم آمدن. ظاهر شدن. دیده شدن. رؤیت کرده شدن : مرئی از بخت من نشد خط عیش دیدهٔ بخت ناتوان باشد.وحشی. در خلال این احوال ستارهٔ ذوذوابه ای در آسمان در برج قوس مرئی شد. (عالم آرا از فرهنگ فارسی معین). || دیداری. (یادداشت مؤلف از التفهیم چ همائی ص ۱۲۴). دیدنی. مقابل نامرئی. (فرهنگ فارسی معین). مرائی. مشهود. رجوع به مرئیات شود.[ مَ آ ] (ع اِ) منظر. (یادداشت مؤلف). جائی که در آن چیزی دیده شود. (فرهنگ فارسی معین). مَرأی ََ. منظر. (از اقرب الموارد). - در مرئی و منظر؛ در دیدگاه و نظرگاه. در برابر چشم همه.[ مَ ئی ی ] (ع اِ) انسانیت. مردی. (ناظم الاطباء). رجوع به مرء شود. || (ص نسبی) منسوب به امرؤالقیس نام امرؤالقیس بن حجر که نسبت بدان مرقسی است. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «مرئی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئی» برای سرودن شعر