معنی مذمة
5 بازدید
[ مَ ذَمْ مَ ] (ع مص) ذم. هجو کردن و عیب نهادن. (از متن اللغة). مقابل مدح به معنی ستودن. (از اقرب الموارد). نکوهیدن. || (اِمص) نکوهش. (مهذب الاسماء) (دستورالاخوان). ملامة. (متن اللغة). خلاف محمدت. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ج، مذام. مذمت. رجوع به مذمت شود. || زفتی. (منتهی الارب). بخل. (متن اللغة). || حق. واجب. حرمت و آبرو. (منتهی الارب). ذمام و حرمت. (متن اللغة). حق و حرمت. گویند: هو یحفظ مذمته؛ ای حقه و حرمته. (اقرب الموارد). || رجل ذومذمة؛ مرد گران بر مردم. (منتهی الارب)؛ ثقیل بر مردم. (اقرب الموارد)؛ کل بر مردم. ذومَذِمَّة. (از متن اللغة).
کلمات همقافیه با «مذمة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مة» برای سرودن شعر