معنی مذلت
7 بازدید
[ مَ ذَلْ لَ ] (از ع اِمص) ذل. ذلالت. ذلة. خوار شدن. (غیاث اللغات). مذلة. رجوع به مذلة شود. || (اِمص) خواری. ذلت. ذل. هوان. مقابل عزت : هر کس که می نخواهد او را به تخت ملک بادا به زیر خاک مذلت تنش نهان.فرخی. و آن قلم اندر بنانش گه معز و گه مذل دشمنان ز او با مذلت دوستان با اعتزاز. منوچهری. راست نیایدی وزیر فراکردن و در هر هفته بر وی چنین مذلتی رسد بر آن رضا دادن. (تاریخ بیهقی ص ۱۵۶). زهر برمکم تا از همه رنج و مذلت بازرهم. (تاریخ بیهقی). هیچ عزتی و قوتی بالاء عزت و قوت اسلام نیست و هیچ مذلتی چون مذلت جهودی نیست. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۶). و اکنون در مقام مذلت ایستاده ام و دل بر عقوبت سلطان نهاده. (سندبادنامه ص ۳۲۴). پسر سوری چون مذلت خویش در کمند اسار و ربقهٔ خسار مشاهدت کرد... (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۵). ایشان را به رسوائی تمام و مذلتی عظیم به میان بخارا برآوردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۶۶). نانم افزود و آبرویم کاست. بینوائی به از مذلّتِ خواست.سعدی. گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهائی یابی. (گلستان سعدی). مردن به علت به که زندگانی به مذلت. (گلستان سعدی). - مذلت بردن؛ خواری کشیدن. مورد تحقیر و توهین قرار گرفتن. خوار و خفیف شدن : مذلت برد مرد مجهول نام وگر خود به مال آستانش زر است.سعدی. - مذلت دیدن؛ خواری کشیدن. - مذلت کشیدن؛ تحمل توهین و تحقیر کردن. هوان و خواری دیدن : آن را که خردمند بود هرگز زین گونه مذلت کشید باید.مسعودسعد.
کلمات همقافیه با «مذلت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لت» برای سرودن شعر