معنی مذل
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) رجل مذل النفس و الید؛ جوانمرد. (منتهی الارب)؛ سمح. (اقرب الموارد) (از متن اللغة). رجوع به مَذِل شود. || (مص) بی تابی کردن و دلتنگی نمودن. قلق و ضجر. مِذال. مَذَل، فهو: مَذِل و مَذیل. (از متن اللغة). || تنگدل شدن از پوشش راز نهانی. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). به ستوه آمدن از نگاهداشت راز کسی و فاش کردن راز. (از منتهی الارب). بی تابی و قلق نمودن در حفظ رازی و فاش و منتشر کردن آن راز را. گویند: مذل بسره. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). و مذل اللسان بالقول؛ اخرجه و افشاه. (متن اللغة). مَذَل. (متن اللغة). مذال. (اقرب الموارد) (متن اللغة). || جوانمردی کردن بچیزی. (از منتهی الارب). از نگهداری مال بستوه آمدن و انفاق کردن آن را: مذل بماله. (از متن اللغة): مذل نفسه بالشی ء؛ سمحت به. (اقرب الموارد). مَذَل. (متن اللغة). مذال. (متن اللغة) (اقرب الموارد). || در رختخواب قلق و بی تابی کردن و جابجا شدن. مَذَل. مذال. (از متن اللغة). || به خواب شدن پای کسی و سست گردیدن آن. (از منتهی الارب). مَذَل. خدر شدن پا. (از متن اللغة). در خواب شدن پای. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || (اِمص) سستی و فروهشتگی هر چه باشد. (منتهی الارب). هر فترة و خدر را مذل گویند. (از اقرب الموارد).[ مَ ذَ ] (ع مص) به ستوه آمدن. بی آرام گردیدن. تنگدل شدن. (از منتهی الارب). قلق. ضجر. مَذل. مذال. (از متن اللغة). رجوع به مَذل شود. || آرام نگرفتن از دلتنگی و ضجر. (از اقرب الموارد). قرار و آرام نگرفتن بر فراش و رختخواب. مذالة. مذال. (از متن اللغة). رجوع به مَذل شود. || جوانمردی و بخشش کردن به مال و به نفس و به عرض. (از اقرب الموارد): مذلت نفسه؛ طابت و سمحت، و بعرضه و بنفسه؛ جاد بهما. مذال. مذالة. (متن اللغة). نیز رجوع به مَذل شود. || به خواب شدن و سست گردیدن پای. (از ناظم الاطباء). خدر شدن پای. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). مَذل. (متن اللغة). || فاش کردن راز را. (از ناظم الاطباء). رجوع به مَذل شود.[ مَ ذِ ] (ع ص) مرد تنگدل به ستوه آمدهٔ بی آرام. (از منتهی الارب). قلق. ضجور. (اقرب الموارد) (از متن اللغة). مذیل. (متن اللغة). || فاش کنندهٔ راز. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || دهنده. (منتهی الارب). آنکه مالی را که دارد به دیگران بذل کند و رازی را که میداند افشا کند. مَذل. (از متن اللغة). || آنکه خود را باز نتواند داشت. (منتهی الارب). که قادر بر ضبط نفس خویش نیست. (از متن اللغة). || سست. (منتهی الارب).[ مِ ] (ع ص) مرد خردجثهٔ کم گوشت. (منتهی الارب). صغیرالجثه قلیل اللحم. (متن اللغة).[ مُ ذِل ل ] (ع ص) خواردارنده. (منتهی الارب). خوارکننده. (مهذب الاسماء). نعت فاعلی از اِذْلال. ذلیل کننده. خواری دهنده. مقابل مُعِزّ: و آن قلم اندر بنانش گه معز و گه مذل دشمنان ز او با مذلت دوستان با اعتزاز. منوچهری. || (اِخ) نام باری تعالی است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «مذل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذل» برای سرودن شعر