معنی مدید

معنی مدید

15 بازدید
[ مَ ] (ع ص) کشیده. دراز. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). طویل. (متن اللغة) (اقرب الموارد). ممدود. (اقرب الموارد). درازبالا. (دستور الاخوان). گویند: مدیدالقامة، مدیدالجسم، مدیدالعنق. (از متن اللغة). ج، مُدُد: عدد آن مدد عمر تو باد تا از آن گردد عمر تو مدید.سوزنی. تا ز روز و شب مدد یابند ماه و سال باد سال و ماه و روز و شب عیشت هنی، عمرت مدید. سوزنی. || طولانی. دیر. دیرزمانی : و بر غرفه پیش متوکل زمانی مدید نشسته بود. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۲). مدتی مدید در وی عمارت و زراعت کرده است. (سندبادنامه ص ۲۶۳). عضو گردد مرده کز تن وابرید نو بریده جنبد اما نی مدید.مولوی. || (اِ) مداد. امالهٔ مداد است به معنی سیاهی و مرکب که به آن نویسند: گر شود بیشه قلم دریا مدید مثنوی را نیست پایانی پدید.مولوی. چون رُخَت را نیست در خوبی امید خواه گلگونه نِهْ و خواهی مدید.مولوی. || علف. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). گیاه. (منتهی الارب). گیاه خشک. (ناظم الاطباء). || نجوع. آبی که بر آن آرد یا کنجد یا جوز ریخته شتر را خورانند. (منتهی الارب) (از متن اللغة). آرد جو به آب تنک کرده که ستور را برای فربهی خورانند. (یادداشت مؤلف). رجوع به نجوع شود. || (اصطلاح عروض) مدید بحر دوم است از بحور عروض و بنای آن بر جزوی خماسی و جزوی سباعی است، یعنی چهار بار «فاعلاتن فاعلن» و نمونهٔ بیت مثمن سالم آن این است: این دل پردرد را لعل تو درمان شده خاک پایت بنده را چشمهٔ حیوان شده و مثال مثمن مخبون آن این: از میان دهنش تا توان یکسر مو ز آن نشان بازمده این سخن هیچ مگو. و نمونهٔ مسدس سالم این بحر یعنی «فاعلاتن فاعلن فاعلاتن»، این بیت: غالیه زلفی سمن عارضینی سروبالائی و زنجیرموئی. و بیت محذوفْ عروض مقصورْ ضرب در این بحر، «فاعلاتن فاعلن فاعلن»، این: زندگانی تلخ کردی مرا زندگانی بی تو ناید به کار. و بیت مسدس مخبون: چون ز من سیر شدی چکنم من پاسخم چون نکنی بزنم من. و بیت مسدس مشکول، «فعلاتُ فاعلن فعلان»، این: طمع از وفاء او نبریم تا غم جفاء او نخوریم. و چنانکه مؤلف المعجم گفته است عجم را در این بحر شعر عَذْب نیست و گروهی برای اظهار مهارت خود در عروض ابیاتی در این بحر سروده اند. رجوع به بحر و نیز رجوع به المعجم فی معاییر اشعار العجم چ دانشگاه ص ۷۹ شود.
[ مَ ] (اِخ) موضعی است در نزدیکی مکه. (از متن اللغة) (از منتهی الارب).

کلمات هم‌قافیه با «مدید»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ید» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید