معنی مدقع
6 بازدید
[ مُ قِ ] (ع ص) گریزنده. (منتهی الارب). هارب. (متن اللغة) (اقرب الموارد). || شتاب کننده. (منتهی الارب). مسرع. (اقرب الموارد) (متن اللغة). || سخت لاغر. (منتهی الارب). اشدالمهازیل هزالاً. (اقرب الموارد) (از متن اللغة). || شدید. ادقع. گویند: جوع مدقع؛ شدید. (از اقرب الموارد). || که خاکسار کند. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). که به پستی وادارد. (از متن اللغة): فقر مدقع؛ چسباننده بر زمین. (منتهی الارب). تنگدستی و درویشی که خوار و فروتن می کند و خاکسار می کند شخص را. (ناظم الاطباء). || شتری که علف را وقت خوردن از روی خاک می کند. (ناظم الاطباء). رجوع به مداقیع شود.
کلمات همقافیه با «مدقع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قع» برای سرودن شعر