معنی مدرک

معنی مدرک

7 بازدید
[ مُ رَ ] (ع ص) دریافته. یافته شده. (یادداشت مؤلف). ادراک شده. (فرهنگ فارسی معین). مدرک آن است که مر او را اندریابند. (جامع الحکمتین از فرهنگ فارسی معین). نعت مفعولی است از ادراک. رجوع به ادراک شود: خدای مبدع هرچ آن ترا به وهم و به حس محاط و مدرک و معلوم و مبصر است و مشار. ناصرخسرو. || رسیده. پخته. مقابل فَجّ. (یادداشت مؤلف): ادرک الشی ءُ؛ بلغ وقته. یقال ادراک الثمر اذا انضج و القدر اذا بلغت اناها. (اقرب الموارد). || زمان و مکان ادراک. ج، مدارک. (ناظم الاطباء). حوزهٔ ادراک : چون گورخر از مدرک بصر غایب شد. (سندبادنامه ص ۲۵۳). || آنچه به وسیلهٔ حواس باطنی ادراک شود. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به معنی اول و ترکیبات مدرک شود. - مدرک بالذات؛ در فلسفه، آنچه بالذات دریافته شود و آن صور حاضر در عقل است. رجوع به فرهنگ علوم عقلی و نیز رجوع به اسفار ملاصدرا ج ۳ ص ۵۴ و مجموعهٔ دوم مصنفات سهروردی ص ۱۱۱ و فرهنگ فارسی معین و حکمت اشراق ص ۱۱۱ و ۱۱۳ شود. - مدرک بالعرض؛ در فلسفه، علم حصولی است که مدرک بالعرض است و به واسطهٔ صوری که از اشیاء نزد عقل موجود است ایجاد شود. (از فرهنگ علوم عقلی از فرهنگ فارسی معین). - مدرک لنفسه؛ مدرک بالذات. رجوع به سطور بالا شود.
[ مُ رَ ] (ع مص) ادراک. درک. (از متن اللغة). رجوع به ادراک شود.
[ مُ رِ ] (ع ص) دَرّاک. مدرکة. کثیرالادراک. (متن اللغة). فهمنده. رسنده. دریابنده. (غیاث اللغات): رجل مدرک؛ نیک دریابنده. (منتهی الارب). ادراک کننده. یابنده. آنکه دریابد. نعت فاعلی است از ادراک. رجوع به ادراک شود. || بالغ. به مردی رسیده. (یادداشت مؤلف): ادرک الغلام و الجاریة؛ بلغا. (اقرب الموارد). رجوع به ادراک شود. || خدای تعالی که دریابندهٔ همهٔ امور است، از صفات ثبوتی خداست. (از فرهنگ فارسی معین):
[ مَ رَ ] (ع اِ) سند. دلیل. حجت. سند مکتوب یا دلیل ملموس و مشهودی که برای اثبات دعوی به محکمه و قاضی عرضه کنند. ج، مدارک. نیز رجوع به مدارک شود. || مأخذ. منبع. کتاب و نوشته ای که مطلبی از آن نقل شده است. ج، مدارک. - مدرک تحصیلی؛ گواهی نامه ای که به دانش آموز دهند تعیین مراتب و میزان تحصیلات او را. || گواهی و سندی که معرف انجام دادن کاری یا ادای تعهدی یا اثبات طلبی باشد. || محل ادراک. حس. || زمان ادراک. (فرهنگ فارسی معین).
[ مُ رِ ] (اِخ) ابن غزوان جعفری، از شاعران عرب قرن سوم هجری قمری است. وی در خلافت متوکل عباسی در نیشابور به زندان افتاد و در زندان اشعاری در ستایش طاهربن عبداللََّه والی خراسان سرود. مرزبانی منتخبی از اشعار او را آورده است. وی در حدود سال ۲۴۰ هـ . ق. درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۷۹ و معجم الشعراء مرزبانی ص ۴۰۷ شود.
[ مُ رِ ] (اِخ) ابن واصل بن حنظلةبن اوس الطائی، مکنی به ابوالجنیبة از شاعران عرب قرن دوم هجری قمری است. در ایام خلافت هارون الرشید عباسی به شهرت رسید و در حدود سال ۱۹۰ هـ . ق. درگذشت. او راست: تری صلحاء الناس یتخذوننی اخاً، و لسانی للئام شتوم. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۷۹ و معجم الشعراء مرزبانی ص ۴۰۶ شود.
[ مُ رِ ] (اِخ) عبداللََّه شیرازی، متخلص به مدرک، از تجار بوشهر و از معاصران فرصت الدولهٔ شیرازی است. در آثار العجم اشعاری از او نقل شده است و از آن جمله: آنکه منعم می کند از عشق گر بیند جمالش دیده بگشاید به حیرت لب ببندد گفتگو را. رجوع به آثار العجم ص ۳۷۳ و فرهنگ سخنوران شود.

کلمات هم‌قافیه با «مدرک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید