معنی مدخر
6 بازدید
[ مُ دْ دَ خَ ] (ع ص) (از «ذ خ ر») نهاده. برنهاده. اندوخته. ذخیره شده. الفغده. الفنجیده. بیلفغده. بیلفنجیده. (یادداشت مؤلف). نعت مفعولی است از ادخار. رجوع به ادخار شود: غنایم دنیوی که به دست نهب و تاراج اندوخته می شد با مثوبات اخروی که بر حسب میعاد... غازیان را مدخر است انضمام می یافت. (ظفرنامهٔ یزدی به نقل از فرهنگ فارسی معین). - مدخر شدن؛ اندوخته گشتن. جمع شدن : و ثواب و ثناء آن ایام میمون ملک را مدخر شود. (کلیله و دمنه). برکات و مثوبات آن شهنشاه غازی محمود و دیگر ملوک این خاندان را مدخر می شود. (کلیله و دمنه). تا مدتی بر این بگذشت و در خزینهٔ سینهٔ او از نقود علوم هیچ چیز مدخر نشد. (سندبادنامه ص ۵۱). - مدخر کردن؛ اندوختن. اندوخته کردن. - مدخر گردیدن و گشتن؛ مدخر شدن : که به ملازمت آن صورت نصیب دنیا هر چه کاملتر بیابد و رستگاری عقبی مدخر گردد. (کلیله و دمنه). و ثواب آن روزگار همایون اعلی مدخرگردیده گشت. (کلیله و دمنه). || مهیاشده برای وقت حاجت. برگزیده شده. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی قبلی شود.[ مُ دْ دَ خِ ] (ع ص) (از «ذ خ ر») اندوزنده. (یادداشت مؤلف). مهیاکننده برای وقت حاجت و برگزیننده. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ادخار. رجوع به ادخار شود.
کلمات همقافیه با «مدخر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خر» برای سرودن شعر