معنی مدخدخ
7 بازدید
[ مُ دَ دِ ] (ع ص) خوارگردانده. (آنندراج) (ناظم الاطباء). غالب شده و پایمال کننده و شکننده. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از دخدخة. || بازدارنده. (آنندراج) (ناظم الاطباء): دخدخ عنی الدخان؛ کفه عنی. (متن اللغة) (از اقرب الموارد). || آنکه گام نزدیک نهد در رفتار و سرعت نماید. (از آنندراج). که قدمهای تند و کوتاه بردارد. (از متن اللغة). || توقف کننده و مانده شونده. (ناظم الاطباء): دخدخ البعیر؛ رکب حتی اعیا و ذل؛ اسرع، فهو مُدَخدَخ. (متن اللغة)؛ برک من اعیاء. (اقرب الموارد).[ مُ دَ دَ ] (ع ص) شتر به شتاب رانده شدهٔ خسته و مانده. (از متن اللغة).
کلمات همقافیه با «مدخدخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دخ» برای سرودن شعر