معنی مدحگوی
5 بازدید
[ مَ ] (نف مرکب) ستایشگر. ستاینده. مدحت گوی. مدیحه سرا. مدح گو: سوی غزنین ز پی مدح تو سازنده شوند مدح گویان زمین یمن و ملک حجاز.فرخی. شاعر که مدح گوی چنین مهتری بود بر طبع چیره باشد و بر شعر کامکار.فرخی. سوزنی مدح گوی مجلس او که سری داشت بر سر اصحاب.سوزنی. جاه ترا مدح گوی عقل و زبان و خرد حکم ترا زیردست دولت و بخت جوان. خاقانی. روزگارت باسعادت باد و سعدی مدح گوی رایتت منصور و بختت یار و اقبالت جوان. سعدی. || (ق مرکب) مدح گویان. در حال مدیحه سرودن : هر که نزد تو مدح گوی آید از سخای تو شکرگوی رود.سعدی.
کلمات همقافیه با «مدحگوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر