معنی مدت

معنی مدت

5 بازدید
[ مُ دْ دَ ] (ع اِ) لختی از زمان. پاره ای از زمان. (یادداشت مؤلف). مدة: در این مدت آسایشی یافتم که گه بودم آسایش و گه نبود.مسعودسعد. و این مدت به امید نعمت جاوید بر وی کم از ساعت گذرد. (کلیله و دمنه). به کم مدت از تاجداران اکنون نبیره نبینی نیایی نیابی.خاقانی. رجوع به مدة شود. || روزگار. دوران. هنگام. گاه. وقت. زمان. عهد. فاصلهٔ زمانی : و لیکن ایزد... مدت ملوک طوایف به پایان آورده بود. (تاریخ بیهقی) و پس از او مثال داده آن مدت که بر درگاه بودیمی تا یک روز مقدم ما باشیم و دیگر روز برادر ما. (تاریخ بیهقی). هر سببی را علتی و هر علتی را موضعی و مدتی که حکم بدان متعلق باشد. (کلیله و دمنه) و چون مدت درنگ او سپری شود... باری بر رحم مسلط شود. (کلیله و دمنه). در مدت تنکیل با او رفق و ملاطفت کردندی. (گلستان سعدی). || فرصت. اجل. (یادداشت مؤلف). مهلت. عمر. مجال زندگی. رجوع به مدت یافتن و مدت به سر آمدن شود: جمیع امت را مدتی است معلوم، همینکه او می رسد پیش و پس نمی باشد. (تاریخ بیهقی ص ۳۰۷). پیداست که بنده را مدت چند مانده است. (تاریخ بیهقی). || در تداول، زمانی طولانی. (فرهنگ نظام). چندگاهی. دیرگاهی : مدتی هست در آزارم و می دانی تو داغ هجر تو به جان دارم و می دانی تو. وحشی. || در تداول تجار و بانکها، نسیه. مقابل نقد. - به مدت: خرید مدت و به مدت. مقابل خرید نقدی. - || در طول زمان : دشمن... به مدت عدت یابد. (کلیله و دمنه). - || با مهلت. با فرجه. در معاملات نسیه مقابل نقدی: چیزی را به مدت خریدن. - به مدتی اندک؛ در زمانی کوتاه : تا به مدتی اندک اندازهٔ رای و رویت و دوستی و شفقت او معلوم گردانید. (کلیله و دمنه). - در مدت؛ در طول. در فاصله : خوارزمشاه گفت در مدت عمر چنین یاد ندارد. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۲). - مدت خواستن؛ استمهال. مهلت خواستن. فرصت خواستن. - مدت دادن؛ مهلت دادن. زمان دادن. مجال دادن. - مدت عدت؛ ایام بعد طلاق که در آن عرضه زن شوهر نکند، برای مطلقه سه حیض یا سه ماه و برای بیوه چهار ماه و ده روز و عدت زنان حامله وضع حمل است. (غیاث اللغات). - مدت عمر؛ در طول عمر. در طول زندگی. - || دوران زندگی. طول عمر. - مدت مدید؛ زمان طولانی. (فرهنگ فارسی معین): مدتی مدید و عهدی بعید بر گذشتن او تأسف و تحسر می نمود. (تاریخ قم ص ۳۸ از فرهنگ فارسی معین). - مدت وقت؛ خیلی وقت. هنگام بسیار. (ناظم الاطباء): مدت وقتی است؛ دیرگاهی است. - مدتها؛ کلمهٔ مدت را به «ها» جمع بندند و از آن افادهٔ مدت طولانی کنند. (فرهنگ فارسی معین): چند نفر ترکمان از خیل او بیامدند، مدتها در آن محروسه آب کشی کردند. (سلجوقنامهٔ ظهیری از فرهنگ فارسی معین). - مدت یافتن؛ عمر کردن. زنده ماندن : امیر ماضی مدت یافت و دولت و قاعدهٔ ملک سخت قوی و استوار پیش خداوند نهاد و برفت. (تاریخ بیهقی). او یافت صد کرامت اگر مدتی نیافت او داشت صد کفایت اگر دودمان نداشت.؟ - مدتی؛ چند گاه. چندی. (یادداشت مؤلف). وقت بسیار و هنگام بسیار و هنگام نامعینی. (ناظم الاطباء). - مدتی نزدیک؛ زمان کوتاه. (فرهنگ فارسی معین): ابوالقاسم بلخی گفت خدای تعالی خبر داد آدم را به این نامها و او یاد گرفت آن را به مدتی نزدیک. (تفسیر ابوالفتوح از فرهنگ فارسی معین).

کلمات هم‌قافیه با «مدت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید