معنی مداوا
7 بازدید
[ مُ ] (از ع، اِمص) دواکردن. درمان کردن. مخفف مداوات است. (غیاث اللغات). مداواة. رجوع به مداواة شود. || چاره. علاج. معالجه. درمان. (ناظم الاطباء): مداوا بود سیری از جانور نه این درد را هیچگونه دواست. ناصرخسرو. در حال خاقانی نگر بیمار آن خندان شکر ز آن چشم بیمار از نظر چشم مداوا داشته. خاقانی. چو هرمز دید کآن فرزند مقبل مداوای روان و میوهٔ دل.نظامی. چو مدت نماند مداوا چه سود.نظامی. عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم.سعدی. - مداوا شدن؛ درمان کرده شدن. (ناظم الاطباء). معالجه شدن. بهبود یافتن. از بیماری رستن. علاج شدن. درمان شدن. - مداوا شدن درد یا مرض؛ دفع شدن. برطرف شدن. رفع شدن. - مداوا کردن؛ علاج کردن. درمان کردن. چاره کردن : رنج ما را که توان برد به یک گوشهٔ چشم شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی. حافظ (دیوان چ قزوینی -غنی ص ۳۴۰).
کلمات همقافیه با «مداوا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وا» برای سرودن شعر