معنی مدان
6 بازدید
[ مَ ] (اِخ) نام بتی از بتهای عرب جاهلی است. عبدالمدان ابن البرکات الحارثیة - جد ریطه بنت عبیداللََّه و زوجه محمدبن علی و مادر سفاح -بدان مربوط است. (از یادداشت مؤلف). رجوع به معجم البلدان و منتهی الارب شود.[ مَ ] (ع ص) رجل مَدان و مَدّان؛ مرد وامدار یا آنکه بر او وام بسیار باشد. (منتهی الارب). رجوع به مُدان و مُدّان شود. || (اِ) ریحان مصری. (ناظم الاطباء).[ مَ دْ دا ] (ع ص) مدان. (منتهی الارب). رجوع به مَدان شود.[ مُ ] (ع ص) آنکه پیش فروش کند و مدیون باشد و آن را که به دین گیرند. (از متن اللغة). مُدّان. مدیون. مدین. (متن اللغة) (اقرب الموارد). که بر او وامی است یا قرض بسیار دارد. (از اقرب الموارد). رجوع به مَدان شود. || حکم و قضاوت کرده شده. (ناظم الاطباء).[ مُ دْ دا ] (ع ص) که وام بسیار بر او باشد. مُدان. مدیون. مدین. (از متن اللغة). رجوع به مُدان و نیز رجوع به مَدان و مدّان شود.[ ] (اِخ) دهی است از دهستان الموت بخش معلم کلایهٔ شهرستان قزوین. در ۱۵هزارگزی جنوب شرقی معلم کلایه و ۶۱هزارگزی راه عمومی و در منطقهٔ کوهستانی سردسیری واقع و دارای ۲۳۸ تن سکنه است. آبش از رودخانهٔ آوه و محصولش غلات، برنج و لبنیات و شغل مردمش زراعت و گله داری و جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ مِ دْ دا ] (ع ص) آب سخت شور. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «مدان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دان» برای سرودن شعر