معنی مخنقة
6 بازدید
[ مِ نَ قَ ] (ع اِ) گلوبند. گردن بند پهن. ج، مخانق. (مقدمة الادب زمخشری). گردن بند. (مهذب الاسماء) (دهار) (ناظم الاطباء). گردن بند و حمیل. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). مخنقه : شاه سمن بر گلوی بسته بود مخنقه شاخ گل اندر میان بسته بود منطقه. منوچهری. و امیر را یافتم آنجا بر زبر تخت نشسته پیراهن توزی [ بر تن ] و مخنقه در گردن عقدی همه کافور. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۵۱۱). از گوهر و در، مخنقه و یاره درکرد به دست و بست بر گردن. ناصرخسرو (دیوان ص ۳۷۶). هر چه بر آمد ز خاک تیره به نوروز مخنقه دارد کنون ز لؤلؤ مکنون. ناصرخسرو. تا از گل و گوهر نژاد گلبن گه مخنقه گه گوشوار دارد. مسعودسعد. || قلاده. (ناظم الاطباء): و منطقهٔ فرمان تو از مخنقهٔ چنگال متعدیان ما را نگاه دارد. (مرزبان نامه ص ۱۷۳).
کلمات همقافیه با «مخنقة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قة» برای سرودن شعر