معنی مخنق
6 بازدید
[ مُ نَ ] (ع ص) گلوگرفته شده. (آنندراج) (غیاث).[ مُ خَ نْ نَ ] (ع ص) به خبه مرده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). خفه کرده و بر خفه مرده. (ناظم الاطباء). || (اِ) جای رسن خبه از گلو. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). جای طناب در گلوی خفه کرده. (ناظم الاطباء). || حلق. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط): اخذه بمخنقه؛ یعنی گرفت او را به حلق وی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط) (از ناظم الاطباء). || (ص) کودک باریک میان: مخنق الخصر؛ نوچهٔ باریک میان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) از ناظم الاطباء). و رجوع به تخنیق شود.[ مَ نَ ] (ع اِ) آنجائی از گردن که محل خفه کردن است. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مُ خَ نْ نِ ] (ع ص) جلاد و آنکه خفه می کند. خفه کننده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). و رجوع به تخنیق شود.[ مِ نَ ] (ع اِ) گردن بند و حمیل. ج، مخانق. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). و رجوع به مادهٔ بعد شود.
کلمات همقافیه با «مخنق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نق» برای سرودن شعر