معنی مخمل
4 بازدید
[ مُ مِ ] (ع ص) گمنام و بی قدر گرداننده. || کسی که پرزه دار و خوابناک گرداند جامه را. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به مادهٔ بعد شود.[ مُ مَ ] (ع اِ) جامه های پرزه دار خوابناک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). جامهٔ پرزدار خوابناک. (ناظم الاطباء). نوعی از قماش معروف که در ولایت بافند و بهترین آن کاشانی بلکه فرنگی بود به این قیاس پشت مخمل و روی مخمل. (آنندراج). و رجوع به مادهٔ بعد شود.[ مَ مَ / مِ مَ ] (ع اِ) نوعی از جامهٔ پرزدار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). جامهٔ پرزه دار خوابناک. (ناظم الاطباء). پارچهٔ نخی یا ابریشمی که یک روی آن صاف و روی دیگر دارای پرزهای لطیف و نزدیک بهم و پرزها به یک سو خوابیده است . (از لاروس): و از خالمین [ شهری به هندوستان ] جامهٔ مخمل و شاره و داروهای بسیار خیزد. (حدود العالم چ دانشگاه ص ۶۸). و از او (از جالهندر شهری به هندوستان) مخمل و جامه های بسیار خیزد ساده و منقش. (حدود العالم چ دانشگاه ص ۶۹). چو خیمه ای شود از دیبه کبود فلک که برزنند به زیرش ز مخمل آستری. ناصرخسرو. چه مخمل چه شاره چه خز و حریر چه دینار و دیبا چه مشک و عبیر. اسدی (گرشاسب نامه چ یغمائی ص ۹۴). ای خوشا خلعت نوروزی بستان افروز جامهٔ اطلس زنگاری و تاج از مخمل. وحشی (دیوان ص ۲۳۱). - مخمل باف؛ کسی که مخمل می سازد. (ناظم الاطباء). بافندهٔ مخمل. - مخمل بافی؛ شغل و عمل مخمل باف. - || محل کار بافندهٔ مخمل. کارگاهی که در آن مخمل بافند. - مخمل دوخوابه؛ مخمل دورویه یا آنکه خوابهٔ دراز داشته باشد. (آنندراج). نوعی از مخمل که هر دو طرف پشم دار و رنگین و ملائم یکسان باشد. (غیاث). آن قسم مخمل که هر دو طرف آن پرزدار باشد. (ناظم الاطباء): اینجا به خواب غفلت و آنجا به خواب مرگ چون مخمل دوخوابه به روی نهالی ام. صائب (از آنندراج). - مخمل شکن؛ نوعی پارچهٔ پنبه ای. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مخمل گرگ یا مخمل گورگ؛ نوعی از مخمل. (آنندراج) (ناظم الاطباء): تأثیر، در لباس مرا غفلتی نبود خوابی نداشت مخمل گورگ لباده ام. میرزامحسن تأثیر (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «مخمل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مل» برای سرودن شعر